X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1390
پدرم وقتی مرد آسمان ابری بود...

دیشب خواب تو رو دیدم ، چه رویای پرشوری

انگار که تو خواب می دیدم ، تو سالها از من دوری...

دیشب دوباره به خواب ام آمدی ، مثل شب های قبل اما باز هم کمرنگ و فراموش شدنی، باز هم نتوانستم گرمای دستانت را حفظ کنم ، شاید دو کلام حرفی و شاید لحظه ای گم شدن در آن آغوش فراموش نشدنی...نشد ، گویی نه تو میل ماندن داشتی و نه ساعت زنگ دار میل خفتن و فراموش کردن زنگ زدن. دلم می خواست چشمانم را ببندم ، پلک هایم را فشار بدهم تا باز نشوند تا مبادا تصویر محوت نابود شود...نشد ، توانی برای نگه داشتنت نداشتم .باز هم چشم هایم را بستم این بار خواب نبودم ، رویاهای صادقانه ام را مرور کردم ، رویای روزهای رفته ، می دیدم که دوباره 7 ساله شده ام. بایک دامن کوتاه و موهایی بافته شده در دوطرف شانه هایم. دست دردست تو قدم میزنم و بالا و پائین می پرم اما هنگام عبور از مقابل ویترین مغازه ی کوچک انتهای بازارچه قدیمی ، همگامی با تو را فراموش می کنم و می ایستم.یک قلاب بزرگ ماهیگیری و یک جعبه کوچک منقش به طرح های اسلیمی .با اندک سوادی که دارم آهسته می خوانم. مشت دستانم در مقابل هجای هر حرف با یکی از انگشتان ، بازتر می شود." جَعبه ...جَعبه..." نمی توانم. هنوز شاید این حرف را نیاموخته ام. بر می گردم و نگاه خندانت را میبینم ،با حوصله پشت سرمن ایستاده ای."جعبه طعمه انواع ماهی".نگاه پرسشگرم بر روی صورت خندانت می ماند. بغلم می کنی  و می گویی : سعی کن چیزهای خوب را بخوانی ، هر چیزی که در آن از کشتن و بردن حرفی نباشد" هنوز نمی دانم معنای سخنت را .انگشت اشاره ام اما به قلاب نشانه رفته. رد شدی و من در آغوشت چاره ای جز گذر نداشتم.آهسته در گوشم نجوا کردی :

اینقده اون دستاتو بالا و پائین نکن

لب بچه ماهی رو با قلاب خونی نکن ...ماهیگیر، ماهیگیر

اشک این بچه ماهی توی آب ها ناپیداست

فریاد اون توی آب یه فریاد بی صداست

بذار تا بچه گی رو بذاره اون پشت سر

بتونه عاشق بشه وقتی می شه بزرگتر ...ماهیگیر، ماهیگیر

و این ترانه همگام همه سالهای کودکی ام شد، سال هایی که با پژواک شکستن دیوارهای صوتی و انفجارهای گاه و بی گاه ، صدای شکستن شیشه ها و صدای تلخ آژیر خطر پر شده بود.

بدا براین روزگار ...

روزگار بی رحم با تو چه کرد؟ با من ، با ما چه کرد؟ هر روز کوه مشکلاتمان همپای قد کشیدن ام بزرگتر شدند و روزهای رفته کودکی کمرنگ تر.بزرگتر شدم و از آن آغوش مهربان دورتر.آنقدر کوچک بودم که به سختی در خاطرم مانده شبی را که از شدت تب نایی برای نفس کشیدن نداشتم و تو در آن روزهای ممنوعیت رفت و آمد و نبود وسیله ، دوان دوان در آغوشم کشیدی و به بیمارستان رساندی...من اما نتوانستم! نتوانستم در آن شهر غریب لرزش پیکر مهربانت را متوقف کنم ، در آغوشت بکشم و با گرمای تنم ، با لرزش دستانم ، طپش دوباره آن قلب مهربان را برگردانم...نشد...نتوانستم....

شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفهایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم.....

دلم می خواهد برگردم به همان روزها ، به همان روزها که من دختر کوچک کدخدا می شدم و تو برایم می خواندی " یه دختر دارم شاه نداره ..." و با یک پای گچ گرفته دورم می چرخیدی و بشکن می زدی که " به کس کسونش نمی دم ، به کسی نشونش نمی دم "...به آن روزها که از هراس صدای انفجار و کابوس های شبانه به آغوشت پناه می بردم و تو در گوشم زمزمه می کردی " پری ناز کوچولو ،دیگه نترسی از لولو..." و من با آرامش حضورت به خواب می رفتم.

روزهایی که غرور نوجوانی بی رحمم کرده بود و با تو نامهربان می شدم ، اخم می کردم و برای هر حرفت صدای اعتراضم بلند می شد و اما وقتی نبودی ، وقتی ماموریت بودی دلم برای همه آن به قول مامان کل کل ها تنگ می شد . روزهایی که با لجبازی مجبورت می کردم فوتبال را از تلویزیون کوچک اتاق من تماشا کنی چون می خواستم " بابا لنگ دراز " ببینم... و برای من تو همیشه
 
daddy long-legs بودی و لبخندت  و پاسخ "جانم " ات یعنی رضایت از نامی که با آن صدایت می کردم.اما افسوس که آن روزها رفتند، آن روزهای خوب...

فردا اما روز پدر است و از وقتی که تو رفتی حتی نام این روز ،همه بغض های فروخورده دنیا رادر گلویم جمع می کند.تو رفتی و حسن پدر شد ،رضا پدر شد، بهترین و بی نظیرترین برادر دنیا که هر روز چهره اش بیشتربه تو شبیه می شود، حال پدر یک دخترک دوست داشتنی تر از خودش شده و تو چقدر دختر بچه ها را دوست داشتی و اگر بودی سوفیا و روژینا داشتن بهترین پدربزرگ دنیا را تجربه می کردند و حیف...حیف از این روزگار...

بیا و ببین که دخترک ترسانت دیگر از هیچ ابر سیاهی نمی ترسد . دخترکت باور دارد که " بابا تو خونه خداست ...دست ما از اونا کوتاست" یعنی چه؟ دیگر میان لالای هایت نمی پرسد خونه خدا کجاست؟

می داند همیشه هستی. همه جای خونه ، میان کتاب های اتاق ، میان نفس های مادر ، میان بغض های فروخورده رضای مهربان و حتی میان خواب های گاه و بی گاه و اندک خودش....هستی اما دوری و نمی توانم لمس ات کنم...

شاید گاهی نوشتن از یاد و خاطره ات بغض نهفته ام را آشکار کند و لرزش دست و دلم را کم...به همین دلخوش ام.به این که حرف هایی که هرگز مجالی برای گفتنشان نیافتم ، حرف هایی که دست بی رحم روزگار برای همیشه ناگفته گذاشت را بازگو کنم ، شاید آرامشی بیابم...شاید...

ببین بازی کردنش پر از شوق موندنه

زندگی رو خواستنُ مرگُ از خود روندنه

خونه ی اون رودخونس

دریا براش یه رویاس

بزرگترین آرزوش

رسیدن به دریاس

تابیدن آفتاب ُ رو پولکاش دوست داره

دنیا براش قشنگه وقتی بارون میباره

ماهیگیر ، ماهیگیر.....

 

روز همه پدران خوب دنیا مبارک 

 روشن بانو

چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1390
گلایه...

نمی دانم چرا با من سر عناد دارد؟ با یک کلیک ساده تنها دری را که می شد هرروز برایت عاشقانه بنویسم و شعرهای عاشقانه ترت را بخوانم به رویم بست.  

ما که سالها برای زندگی زیر یک سقف صبرکردیم و جنگیدیم ، تنهابه تکه شعرهایی قدیمی و جدید برای ابرازعشقمان متوصل می شدیم که آن را هم تعطیل کرد این بی مرام. لعنت بر این فاصله و کار و کار و کار...که فرصتی برای دیدن و حرف زدن برایمان نمی گذارد، برای لذت زیر یک سقف نفس کشیدن ، چای خوردن و فیلم دیدن...سنگینی پلک ها امان نمی دهد تا چیزی جز جملات تکراری هر روزه را بگویم، بگویی. گاهی اما همان "چه خبر " هم امید بخش است برایم.  

پ.ن 1: باید دوباه به سراغ " دفترقهوه رنگ دلتنگی " ها برویم همسر. آنجا راحت تر می شد گفت و شنید، عاشقانه ها را ، گلایه هارا و نامحرمی نبود که خط خطی اش کند. هرچند روزی برایم نوشتی : 

بانو !

بیا دفتر قهوه ای رنگ دلتنگی ها را

کنار بگذاریم!

به خدا

وقت ما کمتر از آن است

که آن را

به بحث درباره ی احتمال جنگ و گران شدن بهای نفت بگذرانیم

به جای همه ی این ها

من برایت از چشمهای قهوه رنگ تو شعر می خوانم

تو هم لبخند می زنی و بدی هایِ گاه و بی گاه مرا می بخشی!

 اما باور کن که امروز دلتنگ همان نوشته هایم... 

پ.ن 2: هنوز هم دنبال راهی برای ورود به facebook هستم. من خسته نمی شوم همکار بی معرفت.

 

روشن بانو

چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389
لعنت!

برهر چی چشم هیزِ لعنت. توی این اداره های دولتی کم مونده که کچلی بگیریم از بس که این مقنعه ها رو هی جلو وعقب بردیم مبادا تارمویی برادری را از راه بدر کنه، هیکل و کمرباریک رو هم که با این مانتوهای بلند و تیره نمی شه به رُخ کشید –حالا من یکی که به لطف زایمان جزو کمرباریک ها هم دیگه محسوب نمی شم -چشم و ابرو رو هم که نمی شه نازک کرد و عشوه آمد که با چشمهای پف کرده و بدون صدبار ریمل زدن و خط چشم کشدارکشیدن که عشوه معنی نمی ده – و من ِ مادر خسته شب نخوابیده رو چه به عشوه شتری آمدن- حالا با اینهمه ریخت و قیافه کج و کوله که از هزارفرسخی داد می زنه کارمندیه و اونهم از نوع دولتی اش ، اینکه یکی یه کتی وایسه گوشه راه پله و در حالیکه اون سیگاربدبو و غیرقانونی اش را گوشه لبش گذاشته و شکم گنده اش را به طاقچه پنجره راه پله تکیه داده ، چپ چپ براندازت کنه و کل پله ها رو که یکی یکی پایین میایی چشماش از کمربه پایینت تکون نخوره دیگه نورعلی نوره...یعنی یه جاییت بدمی سوزه که بوش تا هزارفرسخ اونورتر هم میره و از بوی غذای ته گرفته و سیگار طرف هم بدتر ِ، حالا هی دوستان بگن که این سه طبقه رو با آسانسور بیا تا سلف ورشکسته و من هم هی تریپ ورزشکاریم گل کنه که نه پله بهتره ما که از صبح ماتحتمان چسبیده به این صندلی های بدفرم و پر صدا حداقل یک کم تکونش بدیم خودمون بدفرم نشیم، اینه آره دیگه اینه عاقبت ورزشکار بودن ما. حالا این یکی که مرد بود و به اصطلاح خواهرمادر نداشت که اینجوری تابلو چشم چرانی می کرد، چند روز پیش که داشتم وارد اداره می شدم یه خواهر چادری که سفت و سخت هم چادرش رو چسبیده بود مبادا اسلام به خطر بیافته ، از بس از راه دور چپ چپ نگاه کرد و هی رفت بالا و برگشت پایین و شالگردن قرمز و کتونی سفید ما رو برانداز کرد ، کم مونده بود لای درهای چرخشی که برادران همکار با گردونه مسابقات اشتباهش می گیرن و چنان می چرخونن که اگه بخواهی بلافاصله پشت سرشون بری لای در له لورده می شی ، گیر کنه که وای اگه اینجوری می شد یه دل سیر می خندیدیم اول صبحی. آخه یکی نیست بگه خواهر بسیجی من رو که تو قبر تو نمی خوابونند ،نون جنابعالی رو هم که آجر نکردیم که خدارو شکر خیر سرمون تو بزرگترین وزارتخونه این مملکت داریم کار می کنیم و با پول در و دیواراش تمییز می شه و هممون بو گرفتیم – بوی همون چیزی که هیچ وقت از نزدیک ندیدیمش و هنوز قراره سر سفره هامون بیاد – والله به خدا ... اعصاب نمی زارن واسه آدم که از چهارشنبه عزیز  و جلسات مکرر رییس استفاده کنیم و خوش باشیم .
نکنید این کارهارو. وقتی یه خانوم کنارتون تو تاکسی می شینه همچین لم ندین انگار صندلی تاکسی کاناپه خونه عمتونه که اونجا هم به حرمت همون عمه یه کمی پاهاتو رو جمع می کنیدحداقل و تو تاکسی ما رو مجبور می کنید در رو بغل کنیم زشته به خدا. وقتی تنه فنی می زنید تو خیابان حداقل یه سری تکون بدید که بلکه طرف فکر کنه حواستون نبوده نه اینکه به جاش نیش تا بناگوش در رفته رو نشون می دید و یه متلک دهه شصت ای هم ادامه اش حواله می کنید. از اون روزی که  شخصیت زشت اون هفته برنامه x – خودسانسوری در حد اعلی – رو دیدم  که چه جوری خودش را به دختر مردم ...استغفرالله ، حالم بدِ . حق می دهم به همه مادر و پدرایی که دوست ندارند دختراشون تنها جایی برن و چه قدر اون وقتها واسه آزادی و استقلالمون وایسادیم جلوی اون بیچاره ها ..حالا می فهمم و دوست ندارم دخترکم فردا روز این نگاههای آلوده و دستهای کثیف را تجربه کنه...
پ.ن : روی سخنم با همان به اصطلاح برادران نابرادر بود نه همه که کم نیستند کسانیکه صدای اعتراضشان از من نوعی بلندتر و رساتر است. 


روشن بانو عصبانی


سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389
داستان کوتاه

(۱) 

 

-چرا چشات رو بستی؟حواست به بازی باشه بعد نگی تقلب کردم ها.
-اون روز که از اتاقم می رفت رو خوب یادمه ،طرح بدنش تو اون لباس سفید وجودمُ لرزوند، زیر اون ملافه چروک لرزش بدنم را حس کرد، اما برنگشت نگاهم کنه.
-با این حرکت وزیر بی عرضه ات می ره بیرون و من هم دو تا خونه قلعه ام را می یارم جلو.
-رختخوابم از عطر تنش پر بود. همه جای اتاق می تونستم رنگ زیتونی چشاش رو حس کنم، صداش کردم اما برنگشت نگاهم کنه.
-هه هه ، چرا فیلت رو میاری جلو؟ فاتحه ات خوندست جان مادرم.
-تار موی طلایی اش را از روی بالشتم برداشتم و پیچیدم لای انگشتم ، مثل حلقه ، دستم را دراز کردم تا ببینه اما برنگشت نگاهم کنه.
-این جور وقتها باید یه حرکت انتحاری کرد ، اگه این سربازت یه خونه بیاد جلو می تونه شاه رو داغون کنه.
-حرکت انگشتاش رو روی پوست تنم حس می کردم، تکون نمی خوردم مبادا فرورفتگی بدنش از روی تختم محو بشه، اما بی انصاف وسایلش رو برداشت و رفت و نگاهم نکرد.
-کیش مات رفیق!
                                                                    ***
وقت تنفس تموم شده آقایون ، آروم صف ببندید و برید تو اتاقاتون، وقت داروی بعدازظهره! همه تو تختاتوش ..آروم ، آروم تر

 

(۲) 

 

یک ، دو ، سه ....بیست و هفت ! بیست و هفت تا شمع رو روشن کرد و کنارش نشست. با چشمهای  درشت و قهوه ای رنگش به او خیره شده بود و می خندید. با خوشحالی بیست و هفت  تا رز سفیدی را که پشتش قایم کرده بود، بیرون آورد. بیست و هفت سال از اولین روزی که این چشمهای قهوه ای خوشرنگ ترین رنگ دنیاش شده بودند می گذشت. بیست و هفت سال از حس گرمای دستاش تو اون زمستون سرد و پر از برف. بیست و هفت سال از تجربه یک دنیای متفاوت و ...و بیست و هفت روز از بسته شدن اون چشمهای مهربون! دستاش رو روی سنگ سرد کشید و اجازه داد باد ، بیست و هفت تا شمع رو خاموش کنه.

 

روشن بانو

   1      2      3      4      5      ...      26      >>