X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1385
باور کنم یا نه؟!

* شب آغاز هجرت تو
 شب از خود گذشتنم بود
 شب بی رحم رفتن تو
 شب از پا نشستنم بود
شب بی تو ، شب بی من
 شب دل مرده های تنها بود
 شب رفتن ، شب مردن
 شب دل کندن من از ما بود

 

انگار همین دیروز بود... روزهای خوش دانشگاه ، روزهای شادمانه خندیدن و بی خیالی، روزهای با تو بودن و درکنارت نفس کشیدن. قدرشان را ندانستم. چقدر زود لحظه جدایی رسید. باورم نمی شود که بیش از 24ساعت از رفتنت و از ندیدنت گذشته. باورم نمی شود این من بودم که برای آخرین بار در آغوشت گرفتم و گرمای وجودت را لمس کردم. باورم نمی شود که فرسنگ ها از من فاصله گرفتی...

 

ساده نبود گذشتن از تو برام

ساده نبود کوچ تو از لحظه هام...

 

اما بغض یخ بسته توی گلویم به من می فهماند که باید باور کنم...باید باور کنم که رفته ای ، رفته ای به دنبال سرنوشتت ... دور شدن از تو را انتظار داشتم اما نه به این زودی...

مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر....وقتی چشمان گریانت را در آن سوی درب های فرودگاه می دیدم، وقتی از آن پله های کذایی بال رفتی ، وقتی هجوم جمعیت و سرانجام رسیدنت به انتهای پلکان برقی باعث شد نگاهت را گم کنم...تازه فهمیدم که رفته ای! دلم می خواست فریاد بکشم ،دلم می خواست قدرت داشتم و زمان را متوقف می کردم...اما نشد! چشمان گریان مادرت ، بغض شکسته گلوی پدرت و ..و همه حرف ها و درد دلهای روزانه و شبانه مان راه بر من بستند. تو باید می رفتی! و ما باید درآن لحظه تلخ رفتنت را باور می کردیم.

 

*از هجرت تو شکنجه دیدم
 کوچ تو اوج ریاضتم بود
 چه مؤمنانه از خود گذشتم
 کوچ من از من ، نهایتم بود

 

هنوز هم باورش برایم سخت است. هنوز هم تصویر نگاه مهربانت ، بوسه عاشقانه ای که بر دستان مادرت زدی ، تکان دادن دست برای آخرین بار و اشک چشمانت ، از جلوی چشمانم دور نشده .

عزیزترینم! میان جسم های ما فرسنگ ها فاصله است. یادت باشد قول دادی که این فاصله بر قلب هایمان حکومت نخواهد کرد. یادت باشد قول دادی که همیشه هستی و همیشه بودنم را هم باور داری.

نگران هیچ چیز نباش ! خدا با تو است ...هر وقت که بخوانی اش!

باید ثابت کنی که می توانی ، باید ثابت کنی که قدرت مبارزه با هر مشکلی راداری!

این خانه مشترک همیشه منتظر گرمای کلام توست! منتظر نوشته های نابت...ومن! من روزی را آرزو می کنم که دوباره گرمای وجود پر مهرت را در آغوشم حس کنم...به امید آن روز...

 

* جشن دلتنگی – ایرج جنتی عطایی