شنبه 26 اسفند ماه سال 1385
ساقیا آمدن عید مبارک بادت!
نوشته شده توسط روشنک و ارغوان در ساعت 12:30 PM

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی

به شاد باش شمیم بارش نم نم
به فال نیک دیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانه ی امروز
به داغ دل فراموشی دهیم با هم


بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
بیائید سفره ی عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما

تماشا کن در آینه ی نوروز
نمیبینی غبار قصه ی دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحائی چنین بخشنده و دلسوز                  (زویا زاکاریان)

 

زمستان تاریک و سرد داره کم کم بارش را می بنده و میره. میره تا 9 ماه دیگه دوباره برگرده، هر چند این روزهای آخر سال همه تلاشش را میکنه تا نشانی از سوز و سرماش به جا بگذاره اما باز هم تابش اشعه های خورشید و حس رسیدن بهار اون را به عقب می زنه...

سالی که گذشت پر بود از اتفاق. گاه خوب و گاه تلخ! اما گذشت، همه روزهاش گذشتند و خاطره هایی درذهن مان باقی گذاشتند.

شروع امسال با بزرگترین اتفاق زندگی ام همراه بود. ازدواج! شاید بهار های گذشته هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی دست در دست حسن بدهم و پایه های یک زندگی مشترک را بسازم.شاید اصلا فکر نمی کردم که در ایران ماندگار باشم و ارغوان به تنهایی بره . اما خدا خواست ، ما خواستیم و همت کردیم و شد! شکر...

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست     آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست (حافظ)

 

اتفاق دوم ترک محل کارمان بود.من و ارغوان هر دو با هم، درست فردای روز نامزدیم! محیط پر از تنش و زدوبند شرکت خصوصی در آستانه ورشکستگی را رها کردیم وخانه نشین شدیم. چندان هم بد نبود! استراحت روحی و جسمی. فرار از سرو کله زدن با یک عالمه کاربر زبان نفهم که باید همه اطلاعات سازمانشان را وارد کامپوتر می کردند و حتی بلد نبودند ماوس را دست بگیرند....

اتفاق سوم قبولی ام در هفتخوان رستم شرکت نفت بود و ورود به این سازمان بزرگ. چون از اول در یک خانواده کاملا نفتی! زندگی کرده بودم جذابیت های این اسم بزرگ برایم جالب نبود و حالا که 7 ماه است مشغول به کارم هر روز بیشتر از قبل می فهمم که آواز دهل شنیدن از دور خوش است...یک سازمان کاملا بی روح و ساکن! با کارمندانی که 50 درصد به بالایشان کار نمی کنند و فقط وقت نهارو در رستوران دیده می شوند و باقی ساعات نامرئی اند! سیستمی کاملا متکی به بند "پ" و ریش و تسبیح و انگشتر عقیق! فعلا تنها دلخوشیم اینترنت پر سرعت اش است .خدا عاقبتمان را به خیر کند....

اما تلخ ترین و شاید به گونه ای بهترین اتفاق امسال رفتن ارغوان بود.

بهترین همدمی که تمام 6 سال گذشته لحظه به لحظه کنارم بود و همنفس ام ، از ایران رفت! لحظه خداحافظی با او برایم تلخ ترین لحظه بود. دوست داشتم چشمانم را ببندم و اشک هایش را نبینم. می دانستم که برای ادامه مسیر زندگی اش رفتن بهترین کار است اما دل کندن همیشه سخت است. اولین بهار بدون او بودن را بعداز اینهمه سال تجربه می کنم و می دانم که دلتنگ بوی عیدی و بوی ترمه جانماز مادربزرگش است...می دانم قلب مهربانش اینجاست.می دانم روحش کنار من است هر گاه که بخواهم .

سالی که گذشت پر بود از هزاران اتفاق ریز و درشت دیگر. عزرائیل کمر همت به بردن هنرمندان بزرگ و کوچک کشورمان بسته بود و تا این روزهای آخر هم بی کار ننشسته . هنرمندانی که خاطره ساز روزهای بی شمارمان بودند.روحشان شاد و یادشان گرامی...

و اما امسال سومین بهاری است که بابا کنارمان نیست.در آستانه بهار و نزدیک شدن به روز بزرگ زندگی ام و در جشنی که دوست داشتم بود و دوشادوش ام قدم می زد ، نیست! این روزها بیشترازهمیشه دلم برای بودنش تنگ می شود.برای بحث کردن و قهر کردن، برای نوازشش و صدای تک سرفه هایی که موقع ورود به خانه در حیاط می پیچید ، برای بوی خوش عطرش ، برای مجله ها و فیلمهایی که برایم می خرید و برای هزاران خاطره دیگر...

 

 هیشکی مثل تو نبود
 ساده مثل بوی پاک اطلسی
 یا بلوغ یه صدا  میون دغدغه ی دلواپسی
 تو غرورت مثل کوه

 مهربونیت مثل بارون ، مثل آب
 مثل یه جزیره ، دور
 مثل یه دریا ، پر از وحشت خواب
 هیشکی مثل تو نرفت
 هیشکی مال تو نموند.(ایرج جنتی عطایی)

 

یک سال دیگر از زندگی مان گذشت، خوب و بد ، تلخ و شیرین گذشت و دقیقه هاو ثانیه هایش هرگز دوباره برنمی گردند. کاش یادمان بماند قول ها و قسم هایمان ، عهد ها و پیمان هایمان. کاش چشمانمان خوبی ها را ببینند و بر بدی ها بسته شوند ، کاش دستانمان یاریگر هزاران دست محتاج و لرزان باشند و گوش هایمان شنوای راستی و صداقت...

نوروزتان آفتابی تر از همیشه . امید به سالی پر از شادی و موفقیت برای همه شما و برای عزیزترین های زندگی ام!هفت سین تان سبز و تازه و روزهایتان آفتابی و شاد.

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد     عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد    چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد(حافظ)      

یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385
به کجا چنین شتابان؟!
نوشته شده توسط روشنک و ارغوان در ساعت 3:13 PM

 

مدتی است هوس نوشتن دارم. هم وقتش رادارم و هم حوصله اش را. اما متاسفانه سوژه ای ندارم. دلم می خواهد شروع به نوشتن کنم اما به محض باز کردن صفحه افکارم به هم می ریزند و صفحه سفید باقی می ماند. چند تا طرح داشتم اما به نتیجه ای نرسیدند. دلم برای نوشتن تنگ شده....

روزگار غریبی است نازنین ، این روزها خیلی نمود پیدا می کند. در طول روز چندین بار زیر لب زمزمه اش می کنم. شب عید است و خیابان ها مملو از آدم. هر کدام به سویی در حرکتند . تند و شتاب زده و بی توجه به اطرافیانشان . فقط و فقط کار خودشان مهم است و بس. گاهی برای رسیدن به ویترین مغازه و گاه برای رسیدن به صندلی و دمی نشستن و خسته گی در کردن چه در تاکسی ، چه دراتوبوس و چه در مترو! هیچ ابایی از ضربه زدن با آرنج و شانه های محترمشان ندارند.فروشندگان کالا که معتقدند بیش از نیمی از این افراد بی کار هستند و مرض ویترین دیدن دارند!خدا داند...

امروز برای انجام کاری و گرفتن سفارشی که حدود 3 ماه قبل داده  و پول ناقابلش را هم تقدیم کرده بودم با عجله در سرمای تمام نشدنی زمستان خشک ، 1 ساعت به زور و التماس مرخصی ساعتی گرفتم.با عجله از پله های سازمان پائین آمدم . همه حواصم به اتوبوس خط ولیعصر بود که مبادا برسد و من جا بمانم. پیرزن پیر و از کمر خم شده ای درکنار خانوم جوانی ایستاده و در دستان پینه بسته اش بسته ای فال حافظ بود. چادر پوسیده و رنگ و رو رفته اش را دور گردن گره زده و با صدایی لرزان از سرمای هوا التماس می کرد شاید بانوی جوان فالی بردارد.اما انگار نه انگار که گوش شنوایی هست و نگاه بینایی. اتوبوس ولیعصر از راه رسید و زن که  بدتر از خود من عجله داشت برای رسیدن به در دست پوشیده از جواهراتش را به سینه پیرزن مفلوک زد و با فریادی از روی عصبانیت و چند کلمه حرف که چشمان من را گرد گرد گرد کرد، پیرزن را به کناری زده و از پله ها بالا رفت. دست در جیب کردم و یک 200 تومانی به پیرزن دادم اما نگاه خشمگینی کرد و گفت که باید فال بردارم چون او گدا نیست و مستحق است! تا آمدم فال بردارم اتوبوس رفت و من ماندم و بانوی جوان که از شیشه با تمسخر نگاهم می کرد و برایم دست تکان می داد. روزگار غریبی است نازنین!

ما را چه می شود؟ این همه شتاب و عجله برای رسیدن به چی؟ به کجا؟ نگاه غمگین آن پیرزن فال فروش هنوز جلوی چشمانم است. آنقدر نجابت داشت که نه حرفی زد و نه فریادی . ما مسلمانیم؟! نه..در هنگام تولد کلماتی را در گوشمان زمزمه می کنند و نام مسلمانی می گیریم. ما عزادار حسین ایم؟! نه...2 روز در سال تعطیلمان می کنند و ما هم دلخوش از تعطیل شدن تا نیمه شب در خیابان ها رژه می رویم و دل سیر نذری می خوریم.ماایرانی هستیم؟!نه...ملیتمان رادر شناسنامه و پاسپورت اینگونه می نویسند و از فرهنگ و اصالتمان خبری نداریم. کافی است جایی نام ایران به خطا ذکر شود رگ های گردنمان متورم شده و فریادمان بلند می شود.سایت و وبلاگ و هزاران چیز دیگر ثبت می کنیم تا مثلا به فیلم توهین آمیز 300 اعتراض کنیم که فرهنگ اصیل مان را زیر سوال برده و از ایرانی جماعت یک مشت انسان انسان نما ساخته....ما را چه می شود؟ روزگار غریبی است نازنین!

لحظات زیادی پیش می آید که ما هم می گریزیم. ما هم شیشه ماشین مان را بالا می بریم تا بوی اسپند پسرک دود گرفته پشت چراغ قرمز هوای اطرافمان را آلوده نکند ، یا روی بر می گردانیم تا صورت سرخ شده از سرمای گل فروش دوره گرد را نبینیم ،یا با خشم دستان ملتمس آدامس فروش ها را از خود دور می کنیم و زیر لب حرفی هم می زنیم. برای خود من بارها و بارها اتفاق افتاده. تک تک لحظاتی که گفتم را تجربه کرده ام. اما چشمان آن پیرزن فال فروش را فراموش نخواهم کرد. پیری چقدر زشت است و بد! کاش هرگز پیر نشویم...اینگونه محتاج و مظلوم... روزگار غریبی است نازنین!

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت               که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش                  هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست         همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکدهها                     مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل                          تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس                      پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی                     یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

 

فکر کنم حافظ جوابم را داد.....

جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
فرصت بده
نوشته شده توسط روشنک و ارغوان در ساعت 5:48 PM

رخصت بده که بشکنم غرورمُ به پای تو،

فرصت بده که جون بدم به حرمت صدای تو

مهلت بده تو شهر تو دوباره در‌به‌در بشم

از اشتعال بوسه‌هات یه تل ِ خاکستر بشم،

بذار که رنگ گونه‌هات منُ به مسلخ بکشه

بختکِ سنگین سکوت از رو دریچه رد بشه!

با رخصت نگاه تو البرزُ از جا می‌کنم!

رو خواب شب خط می‌کشم، به قلب فردا می‌زنم!

نمی‌ذارم دست نسیم به گرد عطرت برسه!

برای از تب رد شدن فکر نوازشت بسه!

رخصت بده که بشکنم غرورمُ به پای تو،

فرصت بده که جون بدم به حرمت صدای تو

مهلت بده تو شهر تو دوباره در‌به‌در بشم

از اشتعال بوسه‌هات یه تل ِ خاکستر بشم،

بودن تو غنیمته! حتی برای یک نفس!

نذار که بی تو گم بشم تو ازدحام این قفس!

فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بذارم!

جراحت هجرتتُ پشت سرم جا بذارم!

کمی کنار من بمون،فرصتمون خیلی کمه!

بدون همراهی ِ تو، شکستنم دم به دمه!

( حسن علیشیری - از کتاب می‌بوسمت ای ماه! )

این ترانه رو خیلی دوست دارم، همیشه منُ یاد یک عشق پاک می‌ندازه .... یاد چشم‌های که برای بودن دوباره در کنار کسی که دوست داشت نمناک بود ... یاد لبخند پر از عشقی که بر لبان پسری آرام با شیطنتی درونی! نقش می‌بست وقتی کسی رو که دوست داشت  از دور می‌دید .... به یاد اون همه رز خوش‌رنگ که وقتی هر دو خسته از سر کار برمی‌گشتند بینشون رد و بدل می‌شد! .... این ترانه من رو تا همیشه به یاد حسن و روشنک ‌می‌اندازه به یاد اون همه حس خوش‌رنگ دو طرفه که من هیچ‌وقت تجربه‌ش نکردم! .... همیشه با خودم فکر می‌کردم که اگه من توی این مسئله موفق نبودم چقدر خوبه که این دو نفر کنارمند تا حس کنم که همیشه قوانین استثنا هم می‌تونن داشته باشن! چقدر از شادیشون همیشه شاد می‌شدم ........... .

ما همیشه کنار هم بودیم توی همه‌ی لحظات، چه سخت و غمگین و چه آسون و شاد .... اما الان که اون‌ها مشغول تهیه و تدارک بهترین شبشون هستند من در کنارشون نیستم و چقدر ناراحتم از این بابت  .. اما خوب خودشون می‌دونن که من هرجا که باشم فکرم و روحم در کنارشونه .... ای ‌کاش بودم دست کم صندلی جا به جا می‌کردم ! ......

 

   1      2    >>