X
تبلیغات
رایتل
شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1385
یک روز عجیب...

 

( این پست طولانی است ببخشائید.....)

 

(1)

دست و پایم را تکانی دادم و نیم چرخی زدم. پتو از رویم کنار رفته بود و سرمای دلچسبی به زیر پوستم رخنه می کرد. دلم می خواست خواب لذت بخش را ادامه بدهم .طبق عادت دستم به طرف ساعت رفت و دکمه چراغش را زدم. لعنت به تو ! 5:09 دقیقه...تنها یک دقیقه مانده به بلندشدن صدای گوشخراش زنگ اش! به سختی از رختخواب دل کندم و قبل از پیچیده شدن صدای زنگ درآرامش خونه ، خاموشش کردم. شروع روزی دیگر از یک هفته کاری و دوباره ورق زدن تقویم که فرارسیدن چهارشنبه و نوید دو روز تعطیلی را می دهد. در حال با عجله لباس پوشیدن متوجه شدم که دکمه بالایی مانتو ام افتاده. عجله داشتم و دکمه را هم پیدا نمی کردم.در شلوغی کمد به دنبالش گشتم اما خیال پیدا شدن نداشت. عقربه های ساعت هم به ما که می رسند دونده می شوند.به سنجاقی بسنده کردم و از خونه زدم بیرون. توی فکر خوابیدن دو ساعته توی سرویس خوشحالم می کرد.سرمای هوا بعد از یکی دو هفته گرما ، دوباره برگشته بود و افسوس می خوردم که چرا شال گردنم را جا گذاشتم.سرویس با ده دقیقه تاخیر که بی سابقه بود بالاخره از راه رسید.

(2)

کمی جا به جا شدم تا پاهام بین فضای تنگ صندلی ها جا بشه و سرم به پشتی صندلی برسه. گرمای بخاری صورتم را نوازش می کرد. چشمانم را که از فرط خواب در حال بسته شدن بودند را روی هم گذاشتم .هنوز گرما به بند بند وجودم راه پیدا نکرده بود که ماشین ایستاد! توی فکر این بودم که چرا مسافر سوار نمی شه اما همهمه باعث شد مجبور بشوم و چشمام را باز کنم.

-          خراب شده؟

-          نه...یخ زده.الان درستش می کنم.

نه......جان مادرت خراب نشو ! خواب ام میاد.....

-          کمک می خواهید؟

-          چاکریم ...یخ زده..نامسلمون ها با گازوئیل آب قاطی می کنند فکر کنم یخ زده.

-          یه کم آبجوش دارم..بگیر ...من باید برم دیر می شه...یا علی

-          برو خداحافظ..

رفت؟ نامرد...این آقا کمال ِ جمال ِ نمی دونم کیه ...چرا ما رو با خودش نبرد؟مگه سرویسش همیشه خالی نیست؟ اگه روشن نشه چی؟ توی همین فکر ها بودم که بالاخره روشن شد و گرمای بخاری را تو هوا پخش کرد.خدا را شکر... دوباره چشم هام رو بستم. اما هنوز راه نیافتاده بود که دوباره خاموش کرد...لعنت به این شانس...

-          نه خیر...نمی شه...فکر کنم باید پیاده شید..بی پدر نمی خواهد روشن بشه...

پیاده؟ حالا با چی بریم؟ اگر یک کم زودتر از خواب بیدار شه و ماشین را گرم کنه ما اینجوری بدبختی نمی کشیم...یک کم زودتر بیدار شه؟؟؟ سخته خوب...

-          با چی باید بریم؟

-          مترو

این جمله را همکارم گفت و به سرعت پیاده شد . من هم که مستاصل تر از همیشه بودم مثل بره رام دنبال او و دو تا از آقایون پیاده شدم.

-          ساعت حرکت 7 است .

نگاهی به ساعتم کردم. 6:45 و ما هنوز به ایستگاه هم نرسیده بودیم...ای خدا من خوابم میاد...

-          اگر بدوید می رسید ما که رفتیم.

این را گفتند و هر دو در چشم به هم زدنی دور شدند. من هم به دنبال همکارم دویدم تا جا نمونیم...

بدو تنبل...بدو...نمی خواهم..ارغوان کجایی؟ اگه بودالان می گفت عمرا که من بدوم!نرسیدیم به درک با بعدی می رویم ...گور باباشون....اما نمی شه راس 8:15 جلسه مهم کاری داریم... بلندگوها داشتند اعلام می کردند که قطار بعدی تاخیر داره...مامان!!! من خوابم میاد....

نفسم بالا نمی اومد. 6:58 دقیقه با عجله خودمون را در اولین واگنی که درش سمت پله ها بود پرتاب کردیم.گوش تا گوش آدم بود. ایستاده تا تهران! عجب روز خوبی....

برف؟؟؟ برف ریز و شدیدی شروع شد و در فاصله دو تا ایستگاه همه جا را سپید پوش کرد.شال گردن می خواهم....

به ایستگاه صادقیه که رسیدیم دو شروع شد تااز قطار بعدی جا نمونیم. غلغله بود! اینهمه آدم خواب ندارن اول صبحی؟ با فشار جمعیت به داخل واگن خانوم ها – جرات دارید برید سایر واگن ها- چپانده شدم. فقط حواسم به کیف ام بود همین! قفسه سینه ام درد می کرد..من ورزشکار نیستم ورزشکار ها رو هم دوست ندارم.....ایستگاه امام خمینی...بدو تا قطار بعدی...اینجا شلوغ تر است و به همین راحتی ها جا نمی شی.قطار اول که عمرا...قطار دوم که عمرا....ساعت 8 است! قطار سوم! باید جا بشیم. چشم ها رو می بندم و می شوم مثل همه آدم هایی که یک روز برچسب بی فرهنگی بهشون می زنم. هُل ...آها جاشدم .اما کیفم از دو جا پاره شده. بی خیال..ارغوان کجایی ببینی به چه روزی افتادم...ساعت 8:15 ایستگاه طالقانی . با هر مسیری که توی این تهران لعنتی کار دارم  یک طرفه  از آب در میاد. برف شدت پیدا کرده و من مشابه یک آدم برفی متحرک هستم.اتوبوس....8:25 رسید. باز هم از همان کار بی فرهنگی استفاده کردم و سوار شدم. و بالاخره 8:40 اداره....با حس ِ ناراحتی رفتم دفتر رئیس بابت پوزش تاخیر 40 دقیقه ای و نرسیدن به جلسه مهم  کاری...

-          من دیر رسیدم. چه کار کنم ؟

منشی: بی خیال بابا . جلسه کنسل است مدیر کسالت داشتند نیومدند. تازه تا 5 ساعت تاخیردرماه را هم محاسبه نمی کنه . ارفاق می ده....

ارفاق...بله ممنون....لعنتی...پس چرا اینقدر دویدم؟ هُل ؟ بی فرهنگی.....مامان.......خواب ؟ کجایی؟ پرید بابا تو هم....

(3)

برف کمتر شده. ساعت 10 باید بروم برای جواب آزمایشم. دوباره شال و کلاه کردم و زدم بیرون. برف تبدیل شده به بارون ریز. اگر ارغوان بود الان سرش غر می زدم که موهام...الان موهام فر می شن....

-          میدان سپاه؟

-          بپر آبجی..بپر تا جریمه نشدیم...

پریدم صندلی عقب. یک پسر جوان با ظاهری به قول معروف  هپل  در انتهای صندلی  و مرد مسن به ظاهر متشخصی هم در صندلی جلو لم داده بودند.

-          آقا می خواهم برم نظام وظیفه. کجا باید پیاده شوم؟ ( عجب لهجه ای به گمونم لُر باشه)

-          ته خط داش..ته ته اش...چه کار داری حالا؟

-          دنبال کارت پایان خدمت ام زودتراز موعد و معافیت...

یاد روزهای خودمون افتادم. روزهای دست به دعایی برای معافیت حسن.چی کشیدیم...ای خدا...به نظر سالم می آمد.

-          معاف واسه چی؟

دستهاش رواز زیر پرونده قطور روی پاش درآورد. خدای من ..اصلا انگشت نداشت. نتوانستم طاقت بیارم و گفتم :

-          شما که صد در صد معافی آقا..

-          ای بابا خانوم 10 ماه دارم می روم خدمت...فقط معاف از رزم شدم.

آقای متشخص در برابر بهت من و راننده به صدادر اومد و بعداز تک سرفه ای برای باز شدن گلوی مبارک فرمودند:

-          معاف از رزم شدی؟ خوب ِ اما چرا معافیت کامل می خواهی؟

-          دستش را مگه ندیدی قربون شکلت؟

-          وقتی می تونه لباس تنش کنه ، تاکسی سوار شه ، پرونده جمع کنه  چرا نتونه خدمت کنه؟

از شدت عصبانیت داشتم خفه می شدم. نه...جلوی خودت رو بگیر به تو چه آخه...

-          آبدارچی ام کرده بودن. – با همون لهجه با مزه اش ادامه داد- مچ ام زخمی شده به خاطر سینی.

برای اثبات حرفش با دهان!!! آستین اش را کنار زد...وووووووی ...از شدت زخم کبود و ورم کرده بود.

-          می خواستی با دقت کار کنی...وقتی می شه از خدمتتون استفاده کرد باید بمونی جانم.

مرتیکه....آدم را وادار می کنند بی فرهنگ بشه....جونت در بیاد....

-          آقا دلتون خوش ِ ها...بدبخت جون نداره واسه چی باید خدمت کنه؟

-          اگر دست من بود آبجی شما ها هم باید می رفتین خدمت. ول می گردین که چی؟

اِ ااااا مرتیکه....

-          بهتر که دست شمانیست..آقا نگه دار پیاده می شوم...

با عصبانیت دوتا ایستگاه پائین تر پیاده شدم و زیر بارش بارون باقی راه را پیاده رفتم...ارزش نداشت دهن به دهنش بذارم...خدایا روزی که نکوست از اول صبحش پیداست...

(4)

خیس و خسته و عصبانی سوار اتوبوس شدم تا مسیر یک طرفه  را برای برگشت به سمت اداره طی کنم. آنقدر دنبال جواب و ...اینطرف اونطرف رفتم که پاهام توان ندارند. چای...وای دلم یک چای داغ می خواهد الان می روم اداره و چای...

-          هویییی مگه کوری مرتیکه...

-          کور جد و آبادته...

ای بابا...یک تاکسی درب و داغون برای فرار از چراغ زردو قرمز پاش را گذاشت روی گاز و نزدیک بود ! نزدیک بود  بزنه به اتوبوس. راننده اتوبوس هم که طاقت نداشت یه جوجه جلویش قد علم کنه چاک دهان مبارک را باز کرد...

-          میگم بهت که مادر....

ای بابا.. بی فرهنگی امروز گسترده شده. ملاحظه نمی کنند زن و بچه تو ماشینه؟

-          آقا بیا برو صلوات بفرست.

-          نمی فرستم ..می خواهی چه غلطی بکنی؟

-          ای بابا آقا سرت درد می کنه ها . بیا برو کار وزندگی داریم...

-          به درک...پیاده شید هیچ جا نمی روم...

-          مگه دست خودته؟

-     پس دست شماست؟ - رو به مسافر بیچاره- بخش خصوصی ام جانم..نه دولت زاغارتتون...عشق ام می کشه راه نروم...پائین...یااله.....

نه.....بارون! سرما ! مسیر یک طرفه! آدم بی فرهنگ ! چای ....مامان .......

(5)

سرم درد می کنه. بدنم درد می کنه.

-          سلام آقای رضایی . خسته نباشی . یک چایی بدید لطفا .

-          نمی دهم. دو تا چایی آوردم تشریف نداشتید.

-          ببخشید . بیرون بودم.

-          باید خبر می دادید. الان نمی شه دیگه...

-          یعنی چی؟ من چایی می خواهم.

-          من هم چایی نمی دهم برو دفتر رئیس...هر کی به هر کی که نیست . قانون داره..دو تا چای ام را حروم کردم واسه شما...

دلم می خواهد خفش کنم. حال و حوصله کَل کَل ردن با این یکی رو ندارم. پاهام سست شدن و بی حال. رفتم دفتر رئیس. مرتیکه فکر کرده کیه؟

-          سلام خانوم کلانتر – مخفف فامیل منشی رئیس – آقای رضایی لج کرده چائی نمی ده. میشه بهش بگید..

-          سلام. نه...مگه از جونم سیرشدم.

-          یعنی چی؟

-          با این بابا نمی شه دهن به دهن شد . بی چاک و دهنه...

-          بی جا می کنه . مگه شهرهرته؟

-     آره توی این طبقه اینجوریه...پشتش گرمه نمی شه حرفی بهش زد بی خیال. الان میری نهار بعدش هم ساعت 2 چای میاره حرص بی خود نخور جانم....

(6)

بدنم درد می کنه. سرم درد می کنه. کسل و به شدت بی حوصله ام. در حال دعا کردن برای به هم خوردن کلاس بودم که خبر دادند کلاس راس ساعت تشکیل می شه...نمی دونم اگرما نخواهیم زبان برنامه نویسی دوره دایناسورها را یاد بگیریم و باهاش کار کنیم باید کی را ببینیم؟ اگر نخواهیم توی فرم application  کانادا بنویسیم که mark 4  بلدیم باید کی را ببینیم؟ اصلا نمی خواهیم بریم جایی....- هی یادم می اندازند که قرار بود یک زمانی با ارغوان بریم اون ور آب- نمی خواهم....

از حرف های استاد که هیچ چیزی نمی فهمم. عقربه های ساعت خسته شدند و دیگه نمی دوند. یااله تنبل ها بدوید. چیزی به خط پایان نمونده...آنتراکت نزدیک است و دلم برای بوی چای و گرمای چای لک زده. در باز شد. آخ جون ..هیچ وقت از دیدن آقای رضایی بدخلق اینقدر خوشحال نشده بودم. سینی پراز چای را همون ورودی کلاس گذاشت. به استاد و تک شاگرد مذکرکلاس تعارف کرد و بعد بی خیال از وجود شبهی به نام استاد داد زد :

-          اگر چایی می خواهین پاشین بیان بردارین...

تَق...(صدای بسته شدن در کلاس)

صورت بچه ها و از جمله خودم از عصبانیت بنفش شده بود.

-          کسی حق نداره به چایی ها دست بزنه...بی شعور عوضی ِ.... ( یکی از همکاران خطاب به بقیه)

-          آره...فکر کرده ..نشونش می دهیم . چایی بر ندارید...

مامان.....من چایی می خواهم خوب....بعضی وقت ها حالم از واژه  اتحاد که بی موقع به کار بیاد بهم می خوره. فکر کردن اگر برن پیش مدیر فایده ای داره...ای خدا....

(7)

آنقدر ساعت را نگاه کردم که استاد هم فهمید و با یک تیکه درست و حسابی به بی حوصله گی خانم ، لطف کردند و کلاس را ده دقیقه قبل از 4 – پایان وقت اداری- تعطیل فرمودند. باید بدوم ...باید بروم یه جایی ، خوب معلومه دیگه دستشویی...نفهمیدم چه جوری وسائلم را جمع کردم و بدو...

-          نیا تو خانوم. داریم تعمیرات می کنیم....

-          اِ ..ببخشید پس کجا برم؟

-          طبقه 8 و 10 فقط سالم هستند.

آسانسور...زود باش بیا...نه خیر فقط پائین می ره...آخه وقت داره تموم می شه و یک عالمه کارمند فعال و کوشا مثل من در حال فرار از اداره هستند.پله ها..آره بهترین راهه...4 طبقه رفتم بالا . با هِن و هِن...خسته و بی رمق رسیدم طبقه 8. بله.....6 نفر توی صف بودند. معطل نکردم و دویدم بالاتر...طبقه 10 ...هیچ کس نیست آخ جون حتما حال نداشتند تا اینجا بیان...با ذوق ودر حالیکه لبخندی مثال ژکوند معروف روی لبام بود رفتم طرف دستشویی

-          خانم جان...خانوووووووووووووووووووووم ..

-          - با من اید؟

-          ها....خرابه..یعنی آبش قطع شده برو 8....

ای خدا......................تحمل...بله بهترین راه تحمل است و بس....

(8)

پاهام درد می کنند. جون ندارند. از بس که ورزش می کنم آخه....اشکال نداره. مهم اینه که بالاخره ساعت 4 است و تعطیل...تا فردا خدا بزرگه..پیش به سوی خونه و خواب تا کرج.

-          ببخشید خانوم حیاتی؟

-          بله؟ اِ سلام . خسته نباشید...(از آقایان سرویس)

-          مرسی. متاسفانه سرویس نداریم..من مسیرم تهرانه وگرنه می رسوندمتون....خانومم اومده دنبالم. با اجازه...

-          بله...بفرمائید....

مترو.....کابوس.....مامان....ای خدا شکر.....( از اون شکر هایی که به قول ارغوان از صد تا کفر بدتره....)