X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1385
به کجا چنین شتابان؟!

 

مدتی است هوس نوشتن دارم. هم وقتش رادارم و هم حوصله اش را. اما متاسفانه سوژه ای ندارم. دلم می خواهد شروع به نوشتن کنم اما به محض باز کردن صفحه افکارم به هم می ریزند و صفحه سفید باقی می ماند. چند تا طرح داشتم اما به نتیجه ای نرسیدند. دلم برای نوشتن تنگ شده....

روزگار غریبی است نازنین ، این روزها خیلی نمود پیدا می کند. در طول روز چندین بار زیر لب زمزمه اش می کنم. شب عید است و خیابان ها مملو از آدم. هر کدام به سویی در حرکتند . تند و شتاب زده و بی توجه به اطرافیانشان . فقط و فقط کار خودشان مهم است و بس. گاهی برای رسیدن به ویترین مغازه و گاه برای رسیدن به صندلی و دمی نشستن و خسته گی در کردن چه در تاکسی ، چه دراتوبوس و چه در مترو! هیچ ابایی از ضربه زدن با آرنج و شانه های محترمشان ندارند.فروشندگان کالا که معتقدند بیش از نیمی از این افراد بی کار هستند و مرض ویترین دیدن دارند!خدا داند...

امروز برای انجام کاری و گرفتن سفارشی که حدود 3 ماه قبل داده  و پول ناقابلش را هم تقدیم کرده بودم با عجله در سرمای تمام نشدنی زمستان خشک ، 1 ساعت به زور و التماس مرخصی ساعتی گرفتم.با عجله از پله های سازمان پائین آمدم . همه حواصم به اتوبوس خط ولیعصر بود که مبادا برسد و من جا بمانم. پیرزن پیر و از کمر خم شده ای درکنار خانوم جوانی ایستاده و در دستان پینه بسته اش بسته ای فال حافظ بود. چادر پوسیده و رنگ و رو رفته اش را دور گردن گره زده و با صدایی لرزان از سرمای هوا التماس می کرد شاید بانوی جوان فالی بردارد.اما انگار نه انگار که گوش شنوایی هست و نگاه بینایی. اتوبوس ولیعصر از راه رسید و زن که  بدتر از خود من عجله داشت برای رسیدن به در دست پوشیده از جواهراتش را به سینه پیرزن مفلوک زد و با فریادی از روی عصبانیت و چند کلمه حرف که چشمان من را گرد گرد گرد کرد، پیرزن را به کناری زده و از پله ها بالا رفت. دست در جیب کردم و یک 200 تومانی به پیرزن دادم اما نگاه خشمگینی کرد و گفت که باید فال بردارم چون او گدا نیست و مستحق است! تا آمدم فال بردارم اتوبوس رفت و من ماندم و بانوی جوان که از شیشه با تمسخر نگاهم می کرد و برایم دست تکان می داد. روزگار غریبی است نازنین!

ما را چه می شود؟ این همه شتاب و عجله برای رسیدن به چی؟ به کجا؟ نگاه غمگین آن پیرزن فال فروش هنوز جلوی چشمانم است. آنقدر نجابت داشت که نه حرفی زد و نه فریادی . ما مسلمانیم؟! نه..در هنگام تولد کلماتی را در گوشمان زمزمه می کنند و نام مسلمانی می گیریم. ما عزادار حسین ایم؟! نه...2 روز در سال تعطیلمان می کنند و ما هم دلخوش از تعطیل شدن تا نیمه شب در خیابان ها رژه می رویم و دل سیر نذری می خوریم.ماایرانی هستیم؟!نه...ملیتمان رادر شناسنامه و پاسپورت اینگونه می نویسند و از فرهنگ و اصالتمان خبری نداریم. کافی است جایی نام ایران به خطا ذکر شود رگ های گردنمان متورم شده و فریادمان بلند می شود.سایت و وبلاگ و هزاران چیز دیگر ثبت می کنیم تا مثلا به فیلم توهین آمیز 300 اعتراض کنیم که فرهنگ اصیل مان را زیر سوال برده و از ایرانی جماعت یک مشت انسان انسان نما ساخته....ما را چه می شود؟ روزگار غریبی است نازنین!

لحظات زیادی پیش می آید که ما هم می گریزیم. ما هم شیشه ماشین مان را بالا می بریم تا بوی اسپند پسرک دود گرفته پشت چراغ قرمز هوای اطرافمان را آلوده نکند ، یا روی بر می گردانیم تا صورت سرخ شده از سرمای گل فروش دوره گرد را نبینیم ،یا با خشم دستان ملتمس آدامس فروش ها را از خود دور می کنیم و زیر لب حرفی هم می زنیم. برای خود من بارها و بارها اتفاق افتاده. تک تک لحظاتی که گفتم را تجربه کرده ام. اما چشمان آن پیرزن فال فروش را فراموش نخواهم کرد. پیری چقدر زشت است و بد! کاش هرگز پیر نشویم...اینگونه محتاج و مظلوم... روزگار غریبی است نازنین!

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت               که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش                  هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست         همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکدهها                     مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل                          تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس                      پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی                     یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

 

فکر کنم حافظ جوابم را داد.....