X
تبلیغات
رایتل
شنبه 2 تیر‌ماه سال 1386
تهران گردی...

 

به علت سرگیجه و سردرد مادر گرامی عزم ام را جزم کردم تا هر طور شده از انبوه پرونده ها و کارهای همیشگی روی میزش ، خلاص اش کنم و ببرمش پیش یک دکتر مغز و اعصاب! اما برای گرفتن وقت دربیمارستان فوق تخصصی نفت! آنهم دکتری که ما می خواستیم نیاز به معرفی نامه یک پزشک عمومی و مهر و امضا و هزاران مرحله اداری دیگر بودو از حوصله مادر گرامی هم خارج! ما بین وقت نهار با التماس راضی اش کردم و رفتیم دکترعمومی و بعد ازکلی پاسخگویی به سوالات پی در پی سرکار خانوم خواب آلود و حرف های بی ربط و...بالاخره راضی شد یک معرفی نامه که پرکردنش یک ربع زمان برد را تقدیم مان کند. مرحله دوم رفتن به بخش پذیرش و درخواست تعیین وقت بود! حدود نیم ساعت هم آنجا معطل شدیم و سرانجام برای 2 ماه بعد به ما وقت دادند! 2 ماه؟ توی این مدت مطمئنا سرگیجه های مادر گرامی یا خوب می شد یا ...زبانم لال!

چاره ای نبود باید خودم کاری می کردم! با این در و آن در زدن دراداره و از این اتاق به آن اتاق رفتن همکاری پیدا شد که شماره مطب خانوم دکتر را داشت .ساعت 4 بعداظهر زنگ زدم و درحالیکه خودم را برای وقتی همان حدود 2 ماه دیگر آماده کرده بودم ، درنهایت ناباوری برای فردای روز مذکور راس ساعت 6:30 وقت گرفتم با این شرط که راس ساعت اونجا باشیم چون دکتر حدود 7 میره و تا هفته بعد وقت نداره. خوشحال و خرسند از عملکرد خوبم بودم و پلتیک زدن به سیستم تاخیری تعیین وقت نفت!

فردای آن روز رسید.

وقت ساعت 6:30 مسبب خیر شد و من هم بعد از مدتها یک ساعتی اضافه کاری موندم!

آدرس مطب را از منشی بی حوصله گرفتم : چمران ، پل مدیریت و ...

چمران؟ اسم اش را شنیده بودم اما نمی دانستم از وسط خیابان طالقانی چه جوری می شه به اونجا رسید! نظر مادر گرامی تهیه یک عدد آژانس بود و رفتن مستقیم به آنجا! بهترین نظر ممکن!

ساعت 5:10 دقیقه تماس گرفتم با تنها آژانسی که شماره اش را داشتم و گفت متاسفانه ماشین ندارد و حدود یک ساعت دیگه آنهم شاید ماشین برسه.. پس بی خیال تاکسی سرویس(این از آژانس بهتره) چون وقت نداشتیم!

شاید باورتون نشه که به 12 تا اتاق همجوار و غیرهمجوار اتاق ام سر زدم و هرکسی یک آدرس برای رسیدن به چمران داد! همه هم ادعا می کردند که مدتهاست ساکن تهرانند و اصلا آبا و اجدادی تهرانی هستند...همون قضیه بچه کف تهرون!

یکی از همکاران گرامی که به نظرم مطمئن تر بود و همیشه با ماشین شخصی رفت آمد می کرد را یافتم و دست به دامنش شدم!

-          با اتوبوس می روید تا هفت تیر! چون اینجا یکطرفه است می دونی که ؟ اونجا ایستگاه اتوبوس های اختیاریه رو پیدا می کنید و سوار می شید! سر پل مدیریت ایستگاه داره، پیاد می شید و از اونجا هم که راحته..

-          مطمئنی؟

-          آره بابا...من چهارسال دانشگاهم اون ورا بود. رفت و آمد می کردم...بهترین و سریعترین مسیر همینه. میدون توحید و انقلاب را بی خیال شو 8 شب هم نمی رسید.

 

ساعت 5:30 از اداره خارج شدیم و در آن گرمای بی حد و آفتاب سوزان در ایستگاه روبروی اداره منتظر ماندیم. پنج دقیقه ، ده دقیقه ، یک ربع ، بیست دقیقه...آها بالاخره قبل از سر رفتن حوصله من و تمام شدن طاقت مامان آمد. چه خلوت! برای منی که به ندرت سوار اتوبوس می شوم این خلوت بودن جالب بود. ایستگاه هفت تیر،آخرین ایستگاه.در شلوغی غیرعادی هفت تیر پیاده شدیم و سرگردان دنبال ایستگاه اختیاریه گشتیم. نزدیکی یک ایستگاه اتوبوس تعدادی راننده در حال گپ زدن بودند.

-          ببخشید آقا ایستگاه اختیاریه کجاست؟

-          اختیاریه نداریم...

-          چی میگی تو ...خانوم از اینجا رفته. دیگه اینجاایستگاه نداره

-          یعنی چی؟ ما باید چه کارکنیم؟

-          برید اون ور خیابون سوار شید برید شهید بهشتی ! اونجا ایستگاه هست واسه اختیاریه، اصلا کجا می خواهید برید؟

-          چمران، پل مدیریت

-          یه راه دیگه هم هست..برید اون ور سوار شید برید گیشا ، مستقیم می برن! بعد سر چمران پیاده شید با یه ماشین دیگه برید تا پل...

 

رفتیم آنور خیابان مذکور..هرچه فریاد زدیم گیشا ، فقط خنده تحویلمان دادند!انگار گفتیم آمریکا...

-          گیشا؟ ازاینجا نمی برند که...باید بری سر فاطمی از اونجا بری...6 تومن می گیرم تا گیشا...

-          تا چمران چی؟

-          14 تومان

-          چه خبره آخه...نگفتم قم و ورامین که...

-          بنزین گرونه خواهر من! 12 بده بریم...

مامان خسته و ساکتم را بردم آنور دیگر خیابان...

-          شهید بهشتی...

-          چی؟ شهید بهشتی؟ کجا هست؟

-          ای بابا...نمی دونم...به ما گفتن از اینجا ماشین داره...

-          خانوم..خانوم...برو جلوتر یه ایستگاه اتوبوس هست واسه شهیدبهشتی

 

این را پسرک کوچکی که عابر بود گفت نه آنهمه راننده ای که ترمز می کردند! ایستگاه خلوت بود! روی سکویی نشستیم ! ساعت 6 بود و ما نیم ساعت وقت داشتیم.

-          آقا ببخشید اینجا واسه شهید بهشتی اتوبوس داره؟

-          آره..کجا می خواهید برید؟

-          چمران، پل مدیریت..گفتن بریم ایستگاه اختیاریه از اونجا بریم

-          آره..همون ته خط توی یه میدون می ایسته که ایستگاه اتوبوس هاست. مثل انقلاب...اونجا پیاده شید!

 

ساعت 6:20 ، و ما کلافه تر از قبل...بالاخره اتوبوس شهید بهشتی هم آمد.از کلی کوچه و پس کوچه عبور کرد و رسیدیم به همان میدان مذکور!

-          آقا ایستگاه اختیاریه؟

-          دو خط اون ور تر..سریع برید الان راه می افته ، پُر شده..

-          بدو مامان..چه خوب، به موقع می رسیم تقریبا...

 

اتوبوس پرپر بود و دوتا صندلی خالی داشت! با خیال راحت از پیدا کردن مسیر نشستیم.

-          خانوم ببخشید ما پل مدیریت را بلد نیستیم میشه وقتی رسیدیم به ما بگید.

-          چی؟ پل مدیریت؟

-          بله

-          اشتباه سوار شدید این که نمی ره سمت چمران...چمران اون وره شهره...نه این نمیره...

-          مگه این نمیره اختیاریه؟

-          چرا..اما پل مدیریت کجا اختیاریه کجا....

داشتم دیوونه می شدم! مامان اما ساکت بودو سرخ شده از عصبانیت! از راننده پرسیدیم اما پوزخندی تحویلمان داد و گفت اوه....................................... اینجا اصلا از اون مسیر رد نمشه که.

ساعت 6:45 ، کنار خیابان ایستادیم و هردو گیج وعصبانی..در این شهر به این بزرگی یک نفر نبود که آدرس درست به ما بده..

-          دربست...

-          کجا؟

-          چمران، پل مدیریت

-          10 تومان..

-          چی؟ ما با 10 تومان تا کرج می ریم که..

-          همینه خانوم نرخش همینه..اینجا کجا چمران کجا...کلی راه..اون هم پرپیچ  و پرترافیک این موقع...

-          بریم به جهنم!

بالاخره مامان به حرف اومد و من هم چاره ای نداشتم جز تسلیم ، اشتباه من بود!خواستم درمانگر دردش باشم بیشتر حالش در هوای دود آلود و گرم تهران خراب شد!

-          9 تومان تا خود مقصد..

-          9و 500 بپر بالا خانوم!

 

ساعت 7:15 مطب دکتر در طبقه چهارم یک ساختمان بدون آسانسور و بماند که همان راننده هم ده دقیقه از هر عابری که دید و از دو تا مغازه دار ، مسیر را پرسید تا رسیدم و نه ترافیکی بود و نه پیچ و خمی!

-          دکتر دارن می رن خانوم، گفتم که 6:30 ، دیر اومدید...هفته دیگه همین موقع!

فکر کنم چهره ام شبیه هیولاهای هالیوود شده بود چون وقتی با صدایی از ته گلو  وپر از خشم گفتم همین الان باید مادر من را ببینند و نه هفته دیگه ، سریع عقب نشنی کرد و پذیرش داد....

ساعت 10 شب خسته و با سردرد شدید رسیدیم کرج!

نمی دونم چی باید بگم...برای یافتن یک آدرس دور تهران چرخیدیم، انصاف است؟

به این نتیجه رسیدیم که تاکسی سرویس بهترین راه حله حتی اگر یک ساعت هم ماشین نداشته باشه...یکی نیست بگه آخه وقتی آدرس بلد نیستید نگید ...حرف نزنید...چی بگم..یاد اون روز و چهره خسته مامانم که می افتم دوباره قیافه ام هیولایی می شه....