سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386
هدیه ....
نوشته شده توسط روشنک و ارغوان در ساعت 03:52 AM


دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.
.
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
.
.
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
.
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
.
.
.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
.
.
.
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
.
.
از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
.
.
.
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
... استواری امن زمین را زیر پای خویش
(سکوت سرشار از ناگفته‌هاست ... مارگوت بیکل ... ترجمه احمد شاملو)
 
امشب با سکوت سرشار از عشق های نهان شدم! با شنیدن مولانا سرشار از عطر خونه ...
جای همه خالی ..

شنبه 21 مهر ماه سال 1386
بگذر از نی ...
نوشته شده توسط روشنک و ارغوان در ساعت 03:59 AM

 

 

امروز اینجا عید فطر بود، ایران فردا رو عید اعلام کرده! به هر حال که عید همه اونهایی که روزه‌دار بودند مبارک. توی مملکتی که مذهبشون با تو فرق می‌کنه و اصلا خیلی‌ها مذهبی ندارن، روزه گرفتن حس عجیبی داشت! اینکه مثلا چیزی بهت برای خوردن تعارف می‌کنن و تو می‌گی که روزه هستی و چقدر اونها تعجب می‌کنن! و می‌پرسن برای چی؟ که چی بشه؟ یعنی آب هم نمی‌خوری؟!

دوستی به من می‌گفت روزه هستی یا رژیم؟! روزه؟ یعنی نماز هم می‌خونی؟! حیفه تو نیست ارغوان؟!!!!!!!!! خلاصه داستان جالب و تجربه قشنگیه با عقاید مختلف زندگی کردن.  

امسال به قول روشنک دومین عید فطری بود که من از خونه دور شدم! پارسال شبیه همین روزها با هزار امید و آرزو با دو عزیز دیگه اومدم این سر دنیا فقط برای یک سفر کوتاه، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که تصمیم به موندگاری می‌گیرم!

داشتم شعری می‌خواندم به اسم "بگذر از نی" از آقای هادی خرسندی که به شدت وصف‌الحال این روزهاست و من به شدت این شعر رو دوست می‌دارم، برای همین با اجازشون اینجا می‌نویسمش که دوستان دیگرم هم بخوانند! چون توی ایران که وب‌سایت خودشون فیلتر شده‌، پس تا ما هم فیلتر نشدیم چندتا شعر اینجا بذاریم بد نیست!!!  

*آقای خرسندی! با اجازه...* 

 

بگذر از نی، من حکایت می‌کنم

وز جدائی‌ها شکایت می‌کنم

 

ناله‌های نی، از آنِ نی‌زن است

ناله‌های من، همه مال من است

 

شرحه‌شرحه سینه می‌خواهی اگر

من خودم دارم، مرو جای دگر

 

این منم که رشته‌هایم پنبه شد

جمعه‌هایم ناگهان یکشنبه شد

 

چند ساعت، ساعتم افتاد عقب

پاک قاطی شد سحر، با نیمه شب

 

یک شبه انگار بگرفتم مرض

صبح فردایش، زبانم شد عوض

 

آن سلام نازنینم شد «هِلو»

وانچه گندم کاشتم، روئید جو

 

پای تا سر شد وجودم «فوت» و «هِد»

آب من «واتر» شد و نانم «برد»

 

وای من! حتی پنیرم «چیز» شد

است و هستم، ناگهانی «ایز» شد

 

من که با آن لهجه و آن فارسی

آنچنان خو کرده بودم سال سی

 

من که بودم آن همه حاضر جواب

من که بودم نکته‌ها را فوت آب

 

من که با شیرین زبانی‌های خویش

کار خود در هر کجا بردم به پیش

 

آخر عمری، چو طفلی تازه سال

از سخن افتاده بودم، لالِ لال

 

کم‌کمک، گاهی «هِلو» گاهی «پیلیز»

نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز

 

در گرامر همچنان سر در گُمم

مثل شاگرد کلاس دومم

 

گاه «گود مورنینگ» من، جای سلام

از سحر تا نیمه شب، دارد دوام

 

با در و همسایه هنگام سخن

لرزه می‌افتد به سر تا پای من

 

می‌کنم با یک دو تن اهل محل

گاهگاهی یک «هِلو» رد و بدل

 

گر هوا خوبست یا اینکه بد است

گفتگو درباره‌اش صد در صد است

 

جز هوا، هر گفتگویی نابجاست

این جماعت، حرفشان روی هواست

 

بگذر از نی، من حکایت می‌کنم

وز جدائی‌ها شکایت می‌کنم

 

نی کجا این نکته‌ها آموخته

نی کجا داند نیستان سوخته

 

نی کجا از فتنه‌های غرب و شرق

داغ بر دل دارد و تیشه به فرق

 

بشنو از من، بهترین راوی منم

راست خواهی، هم نی و هم نی‌زنم

 

سوختند آنها نیستان مرا

زیر و رو کردند ایران مرا

 

کاش می‌ماندم در آن محنت‌سرا

تا بسوزانند در آتش مرا

 

تا بسوزانندم و خاکسترم

درهم آمیزد به خاک کشورم

 

دیدی آخر هرچه رشتم پنبه شد

جمعه‌هایم ناگهان یکشنبه شد

 

(هادی خرسندی – www.asgharagha.com )

 

شنبه 14 مهر ماه سال 1386
ترسیده بودم از عشق ...
نوشته شده توسط روشنک و ارغوان در ساعت 1:14 PM

 

این روزهای آخر ماه رمضان همه سریال ها مطمئنا با اتفاقات خوب ختم به خیر می شوند. از بین همه سریال هایی که در حال پخش هستند میوه ممنوعه را خیلی دوست دارم. علی نصیریان و بازی شاهکارش وحتی عاشق شدنش در 73 سالگی همه و همه برایم جذاب هستند. نه منتقد فیلم و سریال هستم و نه تخصصی در این زمینه دارم ، اما دیالوگ های فیلم و سوژه اصلی داستان خیلی ملموس هستند.
دیشب که پیرمرد با صدای لرزان به عشق اش اعتراف کرد و اینکه گفت تشت رسوایی اش ریخته و هراسی از آبرو نداره ، اینکه تک تک شرط های معشوقش را پذیرفت و اجرا کرد ، قلبم لرزید. یک لحظه خودم را به جای فرزنداش گذاشتم و حتی به جای زن اش ، کسی که 30 سال باهاش زندگی کرده و به قول خودش پشت موتور نشسته تا به اینجا رسیده ، حالت بدی بهم دست داد. حالت تهوع! و این سوال که چرا؟
عشق زیباست می دانم ، سن و سال هم نمی شناسد این را هم می دانم ، اما پشت پا زدن به یک عمر زندگی و شاید عشق قدیمی را باور ندارم. اختلاف سن و سال را ندیده می گیرم که خودش به اندازه کافی تهوع آور است ، پول را هم فراموش می کنم که مطمئنا 90 درصدازدواج های اینگونه تنها بر پایه ثروت است و بس ، اما باز هم نمی توانم باور کنم بنای یک زندگی به خاطر دو چشم شهلا سست شوند. به همین راحتی....
تا قبل از این قسمت به خاطر تهمتی که به دختر جوان زده بودند ، اتهام اغفال پیرمرد ، و او که روحش هم خبر نداشت ماجرا ملموس تر بود. دیده بودم ، شنیده بودم و باز هم تلخی آن روزها که به عزیزی این تهمت را زدند برایم تازه شد . اما دیشب....
دوست دارم بدونم نظر شما چیه؟ نظرهر کسی که نوشته های من رو می خونه ..بدون در نظر گرفتن اینکه بیننده این سریال هست یا نه...عشق پیری یک عشق واقعیه یا فقط یک حس نیازه؟ نمی دونم اما حتی فکر اینکه در روزهای پیری ، بعداز یک عمر زندگی حوای دیگری در زندگی همسرم و همراهم پپدا بشه حالم را بد می کنه...همون حس ناخوشایند....
اما از طرفی چرا از قدیم می گفتند که " عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند " ؟ مگر در اون سن و سال دل و قلبی وجود نداره که به خاطر عشق بتپه؟ ...خودم هم دچار دوگانه گی فکری شدم. ...

می‌شه خدا رو حس کرد، تو لحظه‌های ساده
تو اضطراب ِ عشق ‌و، گناه ِ بی‌اراده
بی عشق عمر ِ آدم بی اعتقاد میره
هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره

وقتی که عشق آخرتصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشق‌تر از همیشه
هر چی محال می‌شد با عشق داره میشه
انگار داره میشه

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه‌س
از لحظه‌های حوا هوا می‌مونه و بس
نترس اگه دل ِ تو از خواب ِ کهنه پاشه
شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه

وقتی که عشق آخرتصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشق‌تر از همیشه
هر چی محال می‌شد با عشق داره میشه
انگار داره میشه                                     (افشین یداللهی)

   1      2    >>