X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1387
بادبادک باز

 

سال گذشته با توجه به مطالب مندرج در اینترنت و روزنامه ها ، بالاخره موفق شدم رمان "بادبادک باز" اثر " خالد حسینی " نویسنده جوان افغان ساکن آمریکا را بخوانم. مدتها بود که با در دست گرفتن یک کتاب میل و اشتیاق وافری که برای رسیدن به سطرهای انتهایی در وجودم شکل می گرفت را حس نکرده بودم. رمان از انسجام ساختاری بسیار خوبی همراه با روان بودن قصه همراه بود و شاید تغییر نوع دید من ِنوعی از افغان هایی که هر روزه در گوشه کنار شهرمان می بینیم یکی از اثرات این رمان پرفروش جهانی بود. در مورد رمان «بادبادک باز» دو نکته دیگر را هم باید در نظر گرفت که ناخودآگاه خواننده ایرانى را از هر قشرى به خود جلب مى کند و آن هم یک تاثیر تمدن و فرهنگ ایران بر افغانستان (صحبت از شاهنامه در قسمت هایى از کتاب هست و صحنه هایى از آن، از جمله سهراب کُشان نقل مى شود و اسم پسر حسن سهراب است. پدر امیر براى دیدن مسابقه فوتبال از تلویزیون به ایران سفر مى کند. دوبله فارسى فیلم ها در ایران انجام مى گیرد و امیر تصور مى کند جان وین به فارسى حرف مى زند و...) و دوم بادبادک که در فرهنگ و سنت هاى ما سابقه تاریخى دارد و همه آنهایى که هم نسل من اند در زمان کودکى با این بازى سر و کار داشته اند.در کتاب «بادبادک باز» نیز همچنانکه از عنوانش برمى آید از همین سمبل براى دوستى امیر و حسن که از دو قوم پشتو و هزاره اند استفاده شده و همه صفحات رمان صلح و دوستى و برادرى اقوام و بازگشت به اصل و ریشه و فرهنگ و قومیت خود را تبلیغ مى کند و جنگ و ویرانى را مذموم مى شمارد و اما نکته مهمی که سعی شده در کتاب بیشتر روی آن تاکید شود، مساله برادر کشی است ،آنهم به یک شیوه نامتعارف به نام ترس و سکوت. نمونه های بارز آن هم از دید من ،سکوت امیر در صحنه تجاوز به حسن یا صحنه سنگسار زن قبه به سر و سکوت آن خیل عظیم جمعیت است.

 

اما دیشب بعد از مدتها که از خواندن این کتاب می گذشت ، موفق به دیدن فیلم آن شدم. در تمام مدتی که کتاب را می خواندم چهره امیر ، حسن و ... و حتی فضاهای داستان را مجسم کرده بودم و با دیدن فیلم لحظه به لحظه به تصویرهایی ساختگی ذهنم نزدیک تر می شدم و توان و هنر کارگردانان هالیوود در به تصویر کشیدن هر آنچه ناممکن است بار دیگر بر من ثابت شد. "مارک فوستر" فیلم را از چیزیکه فکر میکردم به مراتب بهتر وتا حد امکان وفادارتر به کتاب ساخته بود. همونطور که بازیگران کم سن و سال فیلم با وجود تازه کار بودن از عهده نقش شان برآمدند، همایون ارشادی و آتوسا لئونی و حتی شائون توب هم بازیگرانی بودند که در به تصویر کشیدن شخصیت های کتاب ، موفق عمل کردند ، هر چند معتقدم که همایون ارشادی یک سر و گردن از سایر بازیگران بالاتر است.

صحنه پرواز بادبادک ها بر روی شهر با هر کلک و حقه ای گرفته شده بی نظیر بود و هماهنگیش با موسیقی متن به خوبی حس رهایی را القاء می کرد ،در جایی خواندم که یکی از انتقادهایی که شاید بشود از فیلم کرد موسیقی و همینطور تیتراژ اولش است که علیرغم زیبایی بیشتر تم عربی دارد، نه از اِلِمان های خیلی سنتی و بکر افغانی استفاده شده و نه از سازهایی مثل هارمونیا و طبله، اما من در این زمینه تخصصی ندارم و از موسیقی آلبرتو ایگلسیاس‏  بر روی تصاویر زیبا بسیار لذت بردم. تنها امیدوارم افغانستان آخرین جایی باشد که غربی ها عرب فرضش می کنند گویی هر مسلمانی باید عرب باشد....

هرچند می دانم به تصویر کشیدن همه نکات و لحظه های کتاب در سینما با وجود زمان اندک سخت است و ناممکن اما معتقدم با همه وفاداری قابل تشخیص فیلم به کتاب ، فصل هایی بودند که شاید اگر بیشتر به آنها پرداخته می شد حس انتقالی فیلم کم از کتاب نداشت . بخش هایی مثل ، سختی هایی که پدر امیر در آمریکا برای امرارمعاش و تحصیل امیر متحمل شد یا حتی شخصیت علی پدر حسن که در فیلم اصلا به آن پرداخته نشده و مشکلاتی که امیر برای انتقال سهراب به آمریکا با آنها مواجه شد و از همه مهمتر نادیده گرفتن تمایل نازیستی آصف و علت تنفرش از قوم هزاره و چشمان سبز رنگ او - مهمترین دلیلی که باعث شد امیر در برگشت و در آن شمایل جدیدبشناسدش و از افکار پلیدش در مورد سهراب مطمئن شود - و نکته قابل توجه دیگر ضعف فیلم در برابر چگونگی دگرگونی درونی امیر است. امیر، همان پسرک ترسو، تصمیم به بازگشت به افغانستان برای نجات پسر حسن از چنگ آصف که اکنون یکی از افراد ارشد طالبان است را دارد. فیلم در برابر اینکه چگونه امیر متحول می شود اطلاعات قابل توجهی را ارائه نمی کند چرا که امیر حتی تا لحظات آخر قبل از سفر به افغانستان هنوز آن ترس را با خود به همراه دارد، اما فیلم نمی تواند درک درستی از این تحول را برای مخاطب خود جا بیندازد....

 

در مجموع باید گفت "بادبادک باز" همانند کتابش ، فیلمی صمیمی و قابل توجه است.

و پایان خوش فیلم و کتاب، سمبول واضح بادبادک همچون رهایی و آزادی را به کار می‌گیرد و  سهراب خرد سال را نشان می‌دهد که، در بهشت آرامش بخش کالیفرنیا، آنچه را که از پدرش دریغ شده بود به دست می‌آورد ....

 متاسفانه آنچه مسکوت می‌ماند و غم انگیز است ، سرنوشت کنونی مردم و از همه مهمتر کودکانی است که در برزخ میان حکومت تحت الحمایه ناتو و سربازان آمریکایی و حضور شبح وار اما واقعی طالبان، هرگز پای‌شان به سرزمین موعود آمریکا نخواهد رسید.