X
تبلیغات
رایتل
شنبه 14 دی‌ماه سال 1387
داستان های کوتاه

بعد از دعوت همسر گرامی برای نوشتن داستانهای کوتاه  و بعد از مدتها دوباره شور وشوق نوشتن رو احساس کردم. هر چند کنترل تعداد کلمات برای منی که وقتی شروع می کنم دیگه این چیزها یادم می ره ، خیلی سخته اما تجربه خوبی بود. چند تا از کارهایی که توی این روزها نوشتم رو اینجا می گذارم و معتقدم که همه آنها طرح داستانی ندارند . به جای دعوت از پنج نفر هم خودم پنج تا نوشته می نویسم!

(1)

-          - چرا چشات رو بستی؟حواست به بازی باشه بعد نگی تقلب کردم ها.

-          - اون روز که از اتاقم می رفت رو خوب یادمه ،طرح بدنش تو اون لباس سفید وجودمُ لرزوند، زیر اون ملافه چروک لرزش بدنم را حس کرد، اما برنگشت نگاهم کنه.

-         -  با این حرکت وزیر بی عرضه ات می ره بیرون و من هم دو تا خونه قلعه ام را می یارم جلو.

-          - رختخوابم از عطر تنش پر بود. همه جای اتاق می تونستم رنگ زیتونی چشاش رو حس کنم، صداش کردم اما برنگشت نگاهم کنه.

-          - هه هه ، چرا فیلت رو میاری جلو؟ فاتحه ات خوندست جان مادرم.

-         -  تار موی طلایی اش را از روی بالشتم برداشتم و پیچیدم لای انگشتم ، مثل حلقه ، دستم را دراز کردم تا ببینه اما برنگشت نگاهم کنه.

-         - این جور وقتها باید یه حرکت انتحاری کرد ، اگه این سربازت یه خونه بیاد جلو می تونه شاه رو داغون کنه.

-          -حرکت انگشتاش رو روی پوست تنم حس می کردم، تکون نمی خوردم مبادا فرورفتگی بدنش از روی تختم محو بشه، اما بی انصاف وسایلش رو برداشت و رفت و نگاهم نکرد.

-         - کیش مات رفیق!

***

   وقت تنفس تموم شده آقایون ، آروم صف ببندید و برید تو اتاقاتون، وقت داروی ظهره! 

(2)

یک ، دو ، سه ....بیست و هفت ! بیست و هفت تا شمع رو روشن کرد و کنارش نشست. با چشمهای  درشت و قهوه ای رنگش به او خیره شده بود و می خندید. با خوشحالی بیست و هفت  تا رز سفیدی را که پشتش قایم کرده بود، بیرون آورد. بیست و هفت سال از اولین روزی که این چشمهای قهوه ای خوشرنگ ترین رنگ دنیاش شده بودند می گذشت. بیست و هفت سال از حس گرمای دستاش تو اون زمستون سرد و پر از برف. بیست و هفت سال از تجربه یک دنیای متفاوت و ...و بیست و هفت روز از خاموش شدن ابدی او! دستاش رو روی سنگ سرد کشید و اجازه داد باد ، بیست و هفت تا شمع رو خاموش کنه.  

(3)- 

-          - خوب شد ،آفرین ! اینبار که بارون بگیره دیگه بیرون نمی بریش ، چتر هم روی سرش نمی گیری تا حسابی خیش بشه.

-          - بسه دیگه اینقدر فشار نده ، دیگه نفس نمی کشه ...هی با توام بسه!

-          - من؟! دستای تو دور گلوش اش ِ من فقط دارم تشویقت می کنم.

مرد مسلح: هی تو ! ساکت باش ، با کی داری حرف می زنی ؟ آروم دستات رو بذار پشتت جایی که من ببینمشون. زود... 

(4)

از اینکه با عجله تمام خیابان پراز سربالایی را دویدم ، از اینکه دستانم را برای توقف ناگهانی اش دراز کردم ، از اینکه نفس زنان در صندلی جلویی رها شدم ، از ساعتم که خواب ماند و از زمان که عجله اش از من بیشتر است ...حالم بهم می خورد!

حالم بهم می خورد، اما نه از خودم ، نه از تکانهای شدید دستی کشیدن ها و ترمزهای ناگهانی اش در آن شلوغی همیشگی ; که از قیافه اش ، انگار که غرق لذت می شود از اینکه به لاستیکها تجاوز کند و از صدای آه کشیدنشان و تکان های ماشین اش ، احساس قدرت! 

(5)

همه جا پر از دوده ، به وضوح شعله های آتش رو می بینم. نفسم به شماره افتاده ،باید خودم رو از این چهاردیواری بیرون بکشم ، اما هیچ راه فراری باقی نگذاشته ای. اشتباه شاید از خودم بود که هیچ وقت به هشدارت توجه نکردم،اینجا نه از کپسول آتش نشانی خبری هست و نه از سیستم اطفاع حریق ، شاید باید آن روزها که بودی به حرفهایت گوش می دادم و قلبم را ایمن می کردم!