X
تبلیغات
رایتل
شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1388
خاله بازی

خسته و کوفته از ترافیک گریزناپذیر و اتوبان تمام نشدنی ، روی مبل لم داده بودم و بعد از مدتها کتاب می خواندم: "خاله بازی" از "بلقیس سلیمانی". فکر می کنم دو سالی می شود که کتاب "بازی آخر بانو" اش را خوانده بودم. برای من که علاقه زیادی به نوشته هایی از زبان راوی یا همان خاطره نویسی دارم، نثر "بلقیس سلیمانی" گیرایی لازم رادارد. امیدوار بودم مثل کتاب اول عجولانه تمام نشود که شد. با کلیت ماجرا مخالف ام اما در کل داستان ساده و سرراستی داشت و فاقد پیچیدگی های خاص که درگیرت کند و گاهی تا حد داستان های عشقی و رمان های صرفا دبیرستانی و تجاری تنزل می کرد. هرچند به شدت سعی شده بود که با گریزهایی کوتاه به مسائل سیاسی دهه 60 و فضای دانشگاهها و نوع تفکرات آن زمان از این جو فاصله بگیرد ، اما شخصیت مردهای قصه باز هم در غبار بود، مثل فیلم های میلانی ، و زن ها زجرکشیده و تا حدی آشنا.

با وجود اینکه "لیلا" ی "مهرجویی" یکی از کارهای ماندگار سینمای ماست ، هرگز داستان اش را دوست نداشتم. به عنوان یک زن ، احمقانه ترین کار را صادر کردن مجوز ازدواج برای همسرم به دلیل ناتوانی در زاد و ولد می دانم و درک نمی کنم که این موضوع احمقانه ، به ویژه در جامعه کنونی و دنیای امروز، چرا هنوز دستمایه نوشته ها و داستان های ماست- شاید باید از دید یک مرد نگاه کنم و پی ببرم که چندان هم احمقانه نیست: اینکه نسل شان باید تداوم داشته باشد ، با عشق یا بی عشق! -  و شاید برای همین "خاله بازی" مجذوب ام نکرد. ناهید قصه حتی از لیلای مهرجویی هم بهتر و رام تر بود و این برای یک دخترک روستایی که در زندگی شهری متحول شده قابل درک نیست. حدس می زنم که نویسنده می خواسته با پرداختی سریع علیه یک جور روشنفکری سطحی در جامعه اظهار نظر کند و اینکه روشنفکران این جامعه هر جا به نفعشان باشد عامی می‌شوند، که در این صورت تا حدی موفق بوده .اما شخصیت‌های رمان روشنفکر واقعی نیستند،حمیرا به ظاهر زن روشنفکری است ولی در واقع خاله زنک است و حضورش باعث تشنج و اظطراب.مرد قصه یک مبارز است و دانشجوی روشنفکر دهه 60 و با وجود اطلاع از ناباوری زن ، مجنون وار به دنبال لیلی اش می رود و این فاجعه را می پذیرد و یکباره به همین بهانه تصمیم می‌گیرد دوباره زن بگیرد، و این وسط معلوم نیست ناهیدکه این همه محبت می‌کند آیا به خاطر عشق به مرد است یا چیز دیگری؟!!!

****

گاهی فکر می کنم که تولد یک موجود زنده و اضافه کردنش به این برهوت بی قانون ارزش نابودی یک عشق رادارد؟ جمله های معروف " مگر خودمان چه ...خوردیم ؟ یا چه گلی به سر والدینمان زدیم؟ " همیشه طنین اندازند و بی مصرف...

****

زوج عاشقی را می شناسم که بعد از حدود 9 سال دویدن و هجران به وصال رسیدند و بعد از دو فرزند مرد قصه با کمال میل خودش را مقطوع النسل کرد و مایه افتخار خانواده و فخر فروشی همسرش شد که بار این مشقت را خود بر دوش کشید نه لیلی اش! همیشه اما به دیده شک به او نگاه می کردم. باور پذیرش این عمل برای یک مرد آنهم از نوع ایرانی اش اندکی سقیل بود. حال بعد از 15 سال زندگی و حدود 5 سال بعد از مقطوع النسل شدنش کاشف به عمل آمدیم که اینکار آزادی اش را تضمین کرده بود و راحتی اش از اسفاده نکردن از وسایل کاهش جمعیت و ارتباط های کلان با لیلی های بی مجنون!!!! چه باید کرد؟ ....

****

نمی دونم چرا یاد این ماجرا افتادم. شاید به خاطر اینکه "فرزند" و " تداوم احمقانه نسل" هم نمی تواند مانع از فروپاشی یک عشق شود...

" روزگار عجیب غریبی است ، نازنین!"