X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1388
مرداد

از کلاس asp.net برمی گردم. هم گردن درد دارم و هم مُچ درد. نمی دانم چه اصراری داریم همه کلاس های شرکت را با حضورمان پُررنگ تر کنیم شاید مُفت و مجانی بودنشان و فراری چند ساعته از شنیدن قهقهه های سرسام آور رییس و زنگ های نامتناهی تلفن ها ، از دلایلش باشند. من که فقط صفحات سفید سررسید شرکت لوله و فاضلاب مهران !!! را رنگی می کنم و حافظه فلش ام را پُر. وقتی اسیر سیستم های عصردایناسورها هستیم هزارتا از این کلاس های جورواجور مفت و مجانی را هم که برگذارکنند می رویم و سرپروژه پایان دوره دست به دامان بچه های ساختمان روبرویی می شویم که در برنامه نویسی از ما متمدن ترند...

***

دیدن چهره لاغر و رنگ پریده روحانی ای که عکس خندان و صورت گردش همیشه بالای سایتی که حدود 5 سال پیش کشفش کرده بودم می درخشید ، بر صفحه تلویزیون نقش بست ، خورده های کیک راه گلویم را بستند و چای داغ زبانم را سوزاند. باورم نمی شد شنیدن اعترافاتش را – تنها با خودم زمزمه می کردم که هر چه می خواهند بگو فقط جان نازنین ات را نجات بده، همین...

سخت است و تلخ است و دردآور. گرمای 45 درجه ای اینروزهای تهران و دور از جان مثل خر داغ شدن های هرروزه مان در اتوبان بی انتهای تهران و کرج ، رمغی برای فکر و حرف های سیاسی نمی گذارد ، سیاست طرح بررسی log های هرروزه سیستم های اداره توسط ماموران انتخابی شان هم که حس و حال خواندن سایت های خبری را ربوده، این وسط اما بخش های خبری را لا به لای لم دادن های زیر باد کولر و لیوانی آبمیوه پُر از یخ در دست که می توان دید و همین به یادم می آورد که فضای پُر از گرما و ویروس آنفولانزای خوکی اینروزهای ایرانمان چقدر تلخ است و سخت است و دردآور...

***

باز هم ماه داغ و زشت مرداد از راه رسید. باز هم تقویم روی میزم با سرعتی عجیب به بیست و دومین روز اش نزدیک می شود و باز هم یادم می آید که مرداد تلخ و داغ ، عزیز مهربان و تکیه گاه روزهای جوانی و کودکی ام را ازم گرفت...

***

دوستان می گویند : sms تحریم است ، تلویزیون هم همانطور. اما اگر بگذریم از این تحریم ها در بین جدول شلوغ و بدون برنامه این روزهای سیمای ایران ، "درچشم باد" بدجوری می درخشد. موسیقی زیبای "علیزاده" و فضاهای سبز و نماهای عالی و داستان تلخ و زیبایش جایی برای تحریم نمی گذارد.

دیدنش را لابه لای این همه تحریم و خبرتلخ ، توصیه می کنم....

***

صدای سرفه های تک ضرب یعنی که رییس از نهار و نمازشان رجعت فرمودند و تا دقایقی دیگر درب اتاق ما را فشار داده و تغییرات سیستم شان که مثل ساعت کار می کند و نمی دانم چرا به ما که می رسد باتری اش ازحال می رود ، را تقدیم می کنند.

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص بر خاستیم

ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.

در دور دست مردی را به دار آویختند :

کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالب خود بر آمدیم...(احمد شاملو)  

  

و اما این کار را بسیار دوست داشتم : 

 

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در خیابان آزادی پنهان کردیم

و مشت هامان را در ایستگاه توپخانه پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

                                   درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

                           شب است

هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد                             (گروس عبدالملکیان)

پ.ن : از  "ر" بودن خوشم نیامد و دوباره شدم خودم ...