کاش اینجا بودی!

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

جان من جوهر من، کاش اینجا بودی

اگر اینجا بودی ، خانه خاموش نبود

آینه حوصله داشت گل فراموش نبود

وزن قلبم سنگین ، غربت آهنگ نبود

ساعت دیواری خسته از زنگ نبود

 

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

جان من جوهر من، کاش اینجا بودی ، کاش اینجا بودی 

 

با تو بودن ای کاش، تا ابد ممکن بود

لحظه های دیدار، تا ابد ساکن بود

اگر اینجا بودی، زندگی وسعت داشت

غزل ناممکن، به قلم رغبت داشت

گل من گوهر من، کاش اینجا بودی

جان من جوهر من، کاش اینجا بودی ، کاش اینجا بودی 

 

گم ترین پیدایی،دوری و اینجایی

من که با تو هستم،تو چرا تنهایی

باهمه دوری ما،این همه فاصله ها

همه جا سرشار است ،از هوایت اینجا

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

جان من جوهر من، کاش اینجا بودی...

                                          (ترانه سرا: اردلان سرفراز – خواننده: راستین – آلبوم: سیمرغ)

 

کاش این جا بودی بهترین،یا کاش آنجا بودم ، هر چه بود کاش دوری و تنهایی نبود، غربت نبود، پالس های مداوم تلفن و صدای تمام شدن شارژ کارت و بغض های فروخورده و خنده های از روی اجبار و ...نبود! فقط تو بودی و دستان گرمت و هزاران حرف و سخن، چشم در چشم! رو در رو!...

میان این همه مشکل و بغض ،از روی اجبار و برای دلخوشی ما خندیدنت را می فهمم و آن وقت است که بغضی که مانع از انفجارش هستم ،قفسه سینه ام را می آزارد و نگاه پر از گلایه و حرفت از توی قاب عکس به چشمانم خیره می ماند و من می مانم و حرف هایی تکراری برای تسلای صدای گرفته تو ، تو که در بدترین دقایق روزگارم کنارم بودی ! در آن روزهای تلخ و داغ مرداد  و در همه روزهایی که بغضی در حال ترکیدن بود و دستانی جستجوگر نوازش ، آن روزها تو بودی و صدای مهربانت و دستان گرمت و امروز من هستم و هزاران فرسخ فاصله و هزاران حرف ناگفته و دستانی معلق در هوا ...

در همه کوچه ها و خیابان های شهر این ترانه تصویرگر روزهای با هم بودنمان است ، روزهای بی خیالی و شادمانی ، روزهایی که برای فرداهای بدون دغدغه مان هزاران برنامه داشتیم برای فرداهای با هم ، کنار هم ، در هر جا که تصورش را می کردیم...

و حالا من مانده ام بدون تو ! نه ،تو هستی تو در تک تک لحظه ها و ثانیه هایی که نفس می کشم هستی ، پررنگ پررنگ و امیدوارم که در تنهایی های پر از غربتت هم ،من حضوری داشته باشم هر چند کم رنگ کم رنگ....

ارغوانی ترین گل دنیا باور داشته باش که سرانجام " روزگار بهتری از راه می رسد..." حتی در آن برهوت ناامیدی و تنهایی و می دانم که به شدت این جملات برایت تکراری اند عاری از مفهوم.

دلم گرفته! دلم برای تنهایی بهترینم گرفته ...........

مدتهاست این خانه از عطر حضورت پرنشده! کجایی مهربان؟؟؟؟

 

-----------------------------------------------------

من ِ همیشه غایب!

 

می‌بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می‌پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم

 
باورم نمی‌شه هر چی می‌بینم
چشامو یه لحظه رو هم می‌ذارم
به خودم می‌گم که این صورتکه
می‌تونم از صورتم ورش دارم


می‌کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه!


جای پاهای تموم قصه‌ها
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها
مونده روی صورتت تا بدونی
 
حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟


آینه میگه تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه‌ات شده
داری بی صدا تو قلبت می‌میری.....

(اردلان خانِ سرفراز)

 

 

چند ساعتی هست که میخواستم بنویسم اما بعد از خوندن نوشته‌هات اشک امان نداد نازنین!

یادته یه زمان چقدر این ترانه رو دوست داشتم؟ شاید اون روزها بخاطر تصاویر قشنگش بود اما امروز با همه وجودم حسش می‌کنم. غریبه‌ی توی آینه رو به وضوح می‌بینم...

با هزار و یک امید و آرزو چمدان رو بستم و راهی غربت شدم اما چیزی که حس کردم سختی و تنهایی و غم بود. نمی‌دونی که چقدر تلخه که تو، همونی که روزی روی لبهات فقط خنده و شادی بود ببینی که یک شبه چقدر موهات سفید شدن!! راستش اول ترسیدم! این منم؟! پس این موهای سفید از کجا اومدن؟ 1..2..3...4........10 .....

اما روشنکم  فکر نکن که توی این تلخیها و سختیها همراه نبودی. توی همون لحظات سخت صدات از پشت خط تلفن چقدر به من آرامش میداد. یادم میاورد که من هنوز همون ارغوانم که اگر میخواستم کاری رو انجام بدم هیچ مانعی نمی‌ٱونست جلومو بگیره.. نه نازنین، هیچ کس مثل تو نیست برای من..

اما خوب به نظر هم می‌رسه که دارم کم‌کم به انتهای این مسیر سخت نزدیک میشم .. برام دعا که که نتیجه‌ی تحمل این همه سختی کمرم رو نشکنه....

 

 

 

باز آمدم!

 سلام

توی همین مدت کوتاه انگار سالیان سال است است که از این خانه دورم....

خسته شدم از کلاس و درس ، آنهم اجباری و با هزاران تهدید و اما و اگر. چاره ای نیست برای ورود رسمی به سازمان باید دوره چهار ماهه ای را بگذرانیم و حق هیچ گونه غیبتی را هم نداریم. کلیه اضافه کاری ها قطع و  هر غیبت معادل یک روز کسر از همان حقوق ناچیزی است که نمی دانم چرا هیچ کس باورش نمی کند. بارها گفته ام که کارمند نفت بودن ،آواز دهل است و وقتی واردش شوی تازه می فهمی که خبری نیست و نفتی سر سفره ات نی آید..شاید برای پیشکسوتانش خوب باشد – نفتش نه، حقوقش! -اما برای ما تازه واردین...بگذریم!

 

تعطیلاتی که از اواخر اسفند سال قبل انتظارش را می کشیدیم با سرعتی معادل نور گذشت. آنقدر ملت همیشه در صحنه ،جاده های شمالی و غربی و شرقی را اشغال کرده بودند که ما ترجیح دادیم در خانه بمانیم و تنها برای خالی نبودن عریضه یک روز را در دامان سرسبز طالقان با دوستان و اساتید گرامی گذراندیم که جای همه خالی...

 

نادر ابراهیمی عزیز هم درگذشت تا امسال باز هم شاهد پرواز بزرگان ادب و هنر ایرانمان باشیم.یک دنیا خاطره با کتاب" آتش بدون دود" اش دارم و "یک عاشقانه ی آرام " اش را در صف نوشته های محبوبم قرار داده ام.روحش شاد و یادش تا ابد ماندگار...

 

اسباب کشی کنسل شده مان هم دنیایی از کارتن و وسایل جمع شده را برایمان باقی گذاشت تا دوباره به قول دوستی "خوشحال شده" و بازشان کنیم.

 

روزها در گذرند و دلم برای اینترنت رویایی اداره به شدت تنگ شده. در این چهارماه کاملا در خدمت آموزش بوده و حق ثبت ورود و خروج در سازمان و حضور در اداره را نداریم و از آنجایی که هیچ گونه اضافه حقوقی در کار نیست بنده در حال حاضر و به قول رییس عزیز فی سبیل ا... در اداره حاضر شده ام تا درکنار کارهای ریز و درشتی که در غیبتم با کاغذهای چسب دار تمامی سطح مانیتورم را پوشانده اند سری هم به دنیای مجازی و دوست داشتنی نت بزنم...فرصتی برای سر زدن به دوستان عزیز نداریم و از این باب به شدت شرمنده ام و دلتنگ...

 

و حرف آخر اینکه این روزها آلبوم " باز آمدم " کاری از " روزبه نعمت الهی" را مکرر می شنوم و دوستش دارم.

باید بروم...تا فرصتی دیگر.

 

پرسپولیس ..

سلام به همه دوستان. روشنک چند روزی گرفتاری‌های کاری داره، نمیرسه بیاد اینجا از فیلم‌های روز بنویسه. منم که مثل اون نمی‌تونم فیلم‌هایی که می‌بینم رو توصیف کنم. پس خلاصه چند روزی ما رو تحمل بفرمائید تا صاحبش برسه!

یکی دو روز پیش فیلم پرسپولیس رو دیدم. حس غریبی بود که شما همه لحظات فیلم رو بتونین درک کنین. وقتی سینماپر از آدم‌های غیر ایرانی اما مشتاق دیدن پرسپولیس ایران باشه.

من تفسیر نمی‌کنم فیلم رو چون سلیقه‌ی شخصی هرکس نسبت به فیلم فرق می‌کنه.اما از دوستانی که دیدن خواهش می‌کنم بیان و نظر بذارن و بگن که چی فکر می‌مردن راجع به فیلم.

ممنون از همه.

 

بادبادک باز

 

سال گذشته با توجه به مطالب مندرج در اینترنت و روزنامه ها ، بالاخره موفق شدم رمان "بادبادک باز" اثر " خالد حسینی " نویسنده جوان افغان ساکن آمریکا را بخوانم. مدتها بود که با در دست گرفتن یک کتاب میل و اشتیاق وافری که برای رسیدن به سطرهای انتهایی در وجودم شکل می گرفت را حس نکرده بودم. رمان از انسجام ساختاری بسیار خوبی همراه با روان بودن قصه همراه بود و شاید تغییر نوع دید من ِنوعی از افغان هایی که هر روزه در گوشه کنار شهرمان می بینیم یکی از اثرات این رمان پرفروش جهانی بود. در مورد رمان «بادبادک باز» دو نکته دیگر را هم باید در نظر گرفت که ناخودآگاه خواننده ایرانى را از هر قشرى به خود جلب مى کند و آن هم یک تاثیر تمدن و فرهنگ ایران بر افغانستان (صحبت از شاهنامه در قسمت هایى از کتاب هست و صحنه هایى از آن، از جمله سهراب کُشان نقل مى شود و اسم پسر حسن سهراب است. پدر امیر براى دیدن مسابقه فوتبال از تلویزیون به ایران سفر مى کند. دوبله فارسى فیلم ها در ایران انجام مى گیرد و امیر تصور مى کند جان وین به فارسى حرف مى زند و...) و دوم بادبادک که در فرهنگ و سنت هاى ما سابقه تاریخى دارد و همه آنهایى که هم نسل من اند در زمان کودکى با این بازى سر و کار داشته اند.در کتاب «بادبادک باز» نیز همچنانکه از عنوانش برمى آید از همین سمبل براى دوستى امیر و حسن که از دو قوم پشتو و هزاره اند استفاده شده و همه صفحات رمان صلح و دوستى و برادرى اقوام و بازگشت به اصل و ریشه و فرهنگ و قومیت خود را تبلیغ مى کند و جنگ و ویرانى را مذموم مى شمارد و اما نکته مهمی که سعی شده در کتاب بیشتر روی آن تاکید شود، مساله برادر کشی است ،آنهم به یک شیوه نامتعارف به نام ترس و سکوت. نمونه های بارز آن هم از دید من ،سکوت امیر در صحنه تجاوز به حسن یا صحنه سنگسار زن قبه به سر و سکوت آن خیل عظیم جمعیت است.

 

اما دیشب بعد از مدتها که از خواندن این کتاب می گذشت ، موفق به دیدن فیلم آن شدم. در تمام مدتی که کتاب را می خواندم چهره امیر ، حسن و ... و حتی فضاهای داستان را مجسم کرده بودم و با دیدن فیلم لحظه به لحظه به تصویرهایی ساختگی ذهنم نزدیک تر می شدم و توان و هنر کارگردانان هالیوود در به تصویر کشیدن هر آنچه ناممکن است بار دیگر بر من ثابت شد. "مارک فوستر" فیلم را از چیزیکه فکر میکردم به مراتب بهتر وتا حد امکان وفادارتر به کتاب ساخته بود. همونطور که بازیگران کم سن و سال فیلم با وجود تازه کار بودن از عهده نقش شان برآمدند، همایون ارشادی و آتوسا لئونی و حتی شائون توب هم بازیگرانی بودند که در به تصویر کشیدن شخصیت های کتاب ، موفق عمل کردند ، هر چند معتقدم که همایون ارشادی یک سر و گردن از سایر بازیگران بالاتر است.

صحنه پرواز بادبادک ها بر روی شهر با هر کلک و حقه ای گرفته شده بی نظیر بود و هماهنگیش با موسیقی متن به خوبی حس رهایی را القاء می کرد ،در جایی خواندم که یکی از انتقادهایی که شاید بشود از فیلم کرد موسیقی و همینطور تیتراژ اولش است که علیرغم زیبایی بیشتر تم عربی دارد، نه از اِلِمان های خیلی سنتی و بکر افغانی استفاده شده و نه از سازهایی مثل هارمونیا و طبله، اما من در این زمینه تخصصی ندارم و از موسیقی آلبرتو ایگلسیاس‏  بر روی تصاویر زیبا بسیار لذت بردم. تنها امیدوارم افغانستان آخرین جایی باشد که غربی ها عرب فرضش می کنند گویی هر مسلمانی باید عرب باشد....

هرچند می دانم به تصویر کشیدن همه نکات و لحظه های کتاب در سینما با وجود زمان اندک سخت است و ناممکن اما معتقدم با همه وفاداری قابل تشخیص فیلم به کتاب ، فصل هایی بودند که شاید اگر بیشتر به آنها پرداخته می شد حس انتقالی فیلم کم از کتاب نداشت . بخش هایی مثل ، سختی هایی که پدر امیر در آمریکا برای امرارمعاش و تحصیل امیر متحمل شد یا حتی شخصیت علی پدر حسن که در فیلم اصلا به آن پرداخته نشده و مشکلاتی که امیر برای انتقال سهراب به آمریکا با آنها مواجه شد و از همه مهمتر نادیده گرفتن تمایل نازیستی آصف و علت تنفرش از قوم هزاره و چشمان سبز رنگ او - مهمترین دلیلی که باعث شد امیر در برگشت و در آن شمایل جدیدبشناسدش و از افکار پلیدش در مورد سهراب مطمئن شود - و نکته قابل توجه دیگر ضعف فیلم در برابر چگونگی دگرگونی درونی امیر است. امیر، همان پسرک ترسو، تصمیم به بازگشت به افغانستان برای نجات پسر حسن از چنگ آصف که اکنون یکی از افراد ارشد طالبان است را دارد. فیلم در برابر اینکه چگونه امیر متحول می شود اطلاعات قابل توجهی را ارائه نمی کند چرا که امیر حتی تا لحظات آخر قبل از سفر به افغانستان هنوز آن ترس را با خود به همراه دارد، اما فیلم نمی تواند درک درستی از این تحول را برای مخاطب خود جا بیندازد....

 

در مجموع باید گفت "بادبادک باز" همانند کتابش ، فیلمی صمیمی و قابل توجه است.

و پایان خوش فیلم و کتاب، سمبول واضح بادبادک همچون رهایی و آزادی را به کار می‌گیرد و  سهراب خرد سال را نشان می‌دهد که، در بهشت آرامش بخش کالیفرنیا، آنچه را که از پدرش دریغ شده بود به دست می‌آورد ....

 متاسفانه آنچه مسکوت می‌ماند و غم انگیز است ، سرنوشت کنونی مردم و از همه مهمتر کودکانی است که در برزخ میان حکومت تحت الحمایه ناتو و سربازان آمریکایی و حضور شبح وار اما واقعی طالبان، هرگز پای‌شان به سرزمین موعود آمریکا نخواهد رسید.