X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1387
روزها در گذرند...

سنگینی برگ ها در سمت راست و تعداد اندک باقی مانده در سمت چپ تقویم رو میزی ام به تلخی گوشزد می کنند که سال دیگری هم گذشت بی آنکه گذرش را حس کنیم.

این روزها ، اداره طبق معمول کسل کننده ترین جای جهان است و صندلی طوسی خشک و سفت ام بدترین نشیمنگاه. هر چند برخی به ساعت های مداوم بی کاری ما در اداره غبطه می خورند اما این روزها دلم برای زنگ کش دار و تند تلفن و صدای کاربرانی که تقاضای های جورواجور دارند و هزاران مشکل در کار کردن با برنامه های ما و قاطی شدن اعداد و ارقام هم تنگ شده است. شاید اگر گاهی آبدارچی جدید در را باز نکند یا نامه بر پر سر و صدا نسخه جدید نفت نیوز را روی میزم نگذارد ، سرخی فشار روی گونه ام و درد آرنج ام از زل زدن های مداوم به مانیتور و یله دادن روی میز ، ابدی شوند....

***

بعد از مدتها موفق شدم قبل از خواب و مابین اوقات بیکاری توی خونه ، کتاب بخوانم.

کتاب اول "بی وتن" از "رضا امیرخانی " بود. چند سال پیش کتاب " من او" اش را خوانده بودم و آنجا بود که فهمیدم عاشق بازی کردن با کلمات و کارهای فرمی است. نوع نگارش جدیدش و حتی یک فصل سکوت محض "او" قصه و سفید رها کردن برگهای کتاب را به علت قهرش ، حرکت کُند و دسته جمعی گدایان بازار و ذکرهای درویش مصطفی...دوست داشتم ، اما "بی وتن" با وجود کارهای تکنیکی جالب (جداسازی بخش ها با علامت دلار و قرار دادن علامت سجده واجب در حرف های خاص و مهم و...) و فضاسازی خوب و فروش فوق العاده آنچنان چنگی به دل نزد. شاید همذات پنداری با "ارمیا" اش سخت بود و من بیشتر " خشی" و "آرمیتا" اش را درک می کردم تا این سرباز گیج و مبهوت از تمدن غرب و گم شده بین باید ها و نبایدها و حلال و حرام ها را. گاهی حتی "سهراب" شهید هم درکش ممکن تر بود تا او...پایان بندی عجولانه قصه و فارسی حرف زدن شخصیت های آمریکایی جایی که تکه کلام ها همه انگلیسی بودند هم اندکی دیرهضم بود!!! امیرخانی عاشق دیالوگ های روزمره است یا به نوعی فرهنگ عامه پسند! از ادبیات چاله میدانی خانی آباد تا ادبیات راننده ای گردن کلفت (رد نک) تراک در غرب ، از جواد یساری تا سلن دیون و مدونا! همین استفاده ها شاید باعث برقراری ارتباط بهتر مخاطب با او می شود. البته شاید کم باشند مخاطبینی – از جمله خود من- که هم سلن دیون را بفهمد هم "قطع الوتین" را، هم جواد یساری و هم قطعه ۴٨ را. ... درکل باز هم معتقدم که رضا امیرخانی کارهای فرمی و تکنیکی جالبی دارد و شاید یک عدد پارتی گردن کلفت برای عدم سانسور و توقیف کتابهایش ، چون هر لحظه که کتاب را می بستم به همسرگرامی می گفتم که عجب!!!! چطوری مجوز گرفته؟! و بعد یادم می آمد که نویسنده "رضا امیرخانی" است و بس!

پ.ن 1 : سایت رسمی رضا امیرخانی و مطالبی دیگر در باب "بی وتن " اش

کتاب دوم "از شیطان آموخت و سوزاند" از "فرخنده آقایی" و برنده هفتمین دوره کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات(85) بود.

اولگای قصه کسی است که در سال های میانسالی و با وجود روزگار خوش گذشته ، جایی برای ماندن و خوابیدن نداردو از طرف همسر و دوستان و کلیسایش هم طرد شده و با عضویت در کتابخانه شبانه روزی فرهنگسرای اندیشه روزها و شب های خود را در آنجا سپری می کند. نویسنده در این رمان با استفاده از تکنیک روایت به صورت یادداشت های روزانه ،سرنوشت تلخ و تکان دهنده شخصیتش را با خونسردی و بودن اغراق گویی وبزرگنمایی، روایت می کند. استفاده از این روش روایت و گم نکردن خط داستانی قصه با وجود کثرت نام و شخصیت و به تصویر کشیدن حد نهایت بدبختی و زجر کشیدن یک زن تنها به خودی خود جذاب و خواندنی بود. اما از یک جای داستان به بعد حس بدبختی و شاید همذات پنداری با او سخت تر و سخت تر می شود و روند داستان کند و خسته کننده. در کل فرم کلی داستان و دست نوشته های تلخ اش خوب بود و قابل بحث.

پ.ن2 : نقدی بر "از شیطان آموخت و سوزاند" از "ناتاشا امیری"

کتاب سوم که بعد از مدتها دوباره شروع به خواندنش کردم و هنوز ادامه دارد "یهودی سرگردان" از اوژن سو " است با ترجمه ای به شدت طولانی و خسته کننده و یادآور ترجمه های مرحوم " ذبیح ا.. منصوری"...فعلا نظری درباره اش ندارم و فکر کنم باز هم رها شده و ناتمام باقی بماند....

به قول همسر گرامی چقدر دلم برای رمان های کلاسیک تنگ شده ..برای "همسایه ها" و "کلیدر" ، برای "جنگ و صلح " و "مدار صفردرجه" ، "دُن آرام " و "ژان کریستف" .... 

***

روزها در گذرند...

آلبوم جدید داریوش "معجزه خاموش" هم چنگی به دل نزد و بین ترانه های بزرگان موسیقی ،ترانه شطرنج "روزبه بمانی" درخشان تر بود...

***

روزها در گذرند...

از بوی عیدی ، فعلا سررسیدن قرارداد خانه و فکر تلخ و زجرآور خانه تکانی و جمع کردن پول برای سفر نوروزی را حس می کنم و ...البته شنیده شدن همان زنگ های پی در پی و کارهای فوری که امروز دل تنگشان هستم و فردا فراری از شنیدنشان.