X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389
لعنت!

برهر چی چشم هیزِ لعنت. توی این اداره های دولتی کم مونده که کچلی بگیریم از بس که این مقنعه ها رو هی جلو وعقب بردیم مبادا تارمویی برادری را از راه بدر کنه، هیکل و کمرباریک رو هم که با این مانتوهای بلند و تیره نمی شه به رُخ کشید –حالا من یکی که به لطف زایمان جزو کمرباریک ها هم دیگه محسوب نمی شم -چشم و ابرو رو هم که نمی شه نازک کرد و عشوه آمد که با چشمهای پف کرده و بدون صدبار ریمل زدن و خط چشم کشدارکشیدن که عشوه معنی نمی ده – و من ِ مادر خسته شب نخوابیده رو چه به عشوه شتری آمدن- حالا با اینهمه ریخت و قیافه کج و کوله که از هزارفرسخی داد می زنه کارمندیه و اونهم از نوع دولتی اش ، اینکه یکی یه کتی وایسه گوشه راه پله و در حالیکه اون سیگاربدبو و غیرقانونی اش را گوشه لبش گذاشته و شکم گنده اش را به طاقچه پنجره راه پله تکیه داده ، چپ چپ براندازت کنه و کل پله ها رو که یکی یکی پایین میایی چشماش از کمربه پایینت تکون نخوره دیگه نورعلی نوره...یعنی یه جاییت بدمی سوزه که بوش تا هزارفرسخ اونورتر هم میره و از بوی غذای ته گرفته و سیگار طرف هم بدتر ِ، حالا هی دوستان بگن که این سه طبقه رو با آسانسور بیا تا سلف ورشکسته و من هم هی تریپ ورزشکاریم گل کنه که نه پله بهتره ما که از صبح ماتحتمان چسبیده به این صندلی های بدفرم و پر صدا حداقل یک کم تکونش بدیم خودمون بدفرم نشیم، اینه آره دیگه اینه عاقبت ورزشکار بودن ما. حالا این یکی که مرد بود و به اصطلاح خواهرمادر نداشت که اینجوری تابلو چشم چرانی می کرد، چند روز پیش که داشتم وارد اداره می شدم یه خواهر چادری که سفت و سخت هم چادرش رو چسبیده بود مبادا اسلام به خطر بیافته ، از بس از راه دور چپ چپ نگاه کرد و هی رفت بالا و برگشت پایین و شالگردن قرمز و کتونی سفید ما رو برانداز کرد ، کم مونده بود لای درهای چرخشی که برادران همکار با گردونه مسابقات اشتباهش می گیرن و چنان می چرخونن که اگه بخواهی بلافاصله پشت سرشون بری لای در له لورده می شی ، گیر کنه که وای اگه اینجوری می شد یه دل سیر می خندیدیم اول صبحی. آخه یکی نیست بگه خواهر بسیجی من رو که تو قبر تو نمی خوابونند ،نون جنابعالی رو هم که آجر نکردیم که خدارو شکر خیر سرمون تو بزرگترین وزارتخونه این مملکت داریم کار می کنیم و با پول در و دیواراش تمییز می شه و هممون بو گرفتیم – بوی همون چیزی که هیچ وقت از نزدیک ندیدیمش و هنوز قراره سر سفره هامون بیاد – والله به خدا ... اعصاب نمی زارن واسه آدم که از چهارشنبه عزیز  و جلسات مکرر رییس استفاده کنیم و خوش باشیم .
نکنید این کارهارو. وقتی یه خانوم کنارتون تو تاکسی می شینه همچین لم ندین انگار صندلی تاکسی کاناپه خونه عمتونه که اونجا هم به حرمت همون عمه یه کمی پاهاتو رو جمع می کنیدحداقل و تو تاکسی ما رو مجبور می کنید در رو بغل کنیم زشته به خدا. وقتی تنه فنی می زنید تو خیابان حداقل یه سری تکون بدید که بلکه طرف فکر کنه حواستون نبوده نه اینکه به جاش نیش تا بناگوش در رفته رو نشون می دید و یه متلک دهه شصت ای هم ادامه اش حواله می کنید. از اون روزی که  شخصیت زشت اون هفته برنامه x – خودسانسوری در حد اعلی – رو دیدم  که چه جوری خودش را به دختر مردم ...استغفرالله ، حالم بدِ . حق می دهم به همه مادر و پدرایی که دوست ندارند دختراشون تنها جایی برن و چه قدر اون وقتها واسه آزادی و استقلالمون وایسادیم جلوی اون بیچاره ها ..حالا می فهمم و دوست ندارم دخترکم فردا روز این نگاههای آلوده و دستهای کثیف را تجربه کنه...
پ.ن : روی سخنم با همان به اصطلاح برادران نابرادر بود نه همه که کم نیستند کسانیکه صدای اعتراضشان از من نوعی بلندتر و رساتر است. 


روشن بانو عصبانی


سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389
داستان کوتاه

(۱) 

 

-چرا چشات رو بستی؟حواست به بازی باشه بعد نگی تقلب کردم ها.
-اون روز که از اتاقم می رفت رو خوب یادمه ،طرح بدنش تو اون لباس سفید وجودمُ لرزوند، زیر اون ملافه چروک لرزش بدنم را حس کرد، اما برنگشت نگاهم کنه.
-با این حرکت وزیر بی عرضه ات می ره بیرون و من هم دو تا خونه قلعه ام را می یارم جلو.
-رختخوابم از عطر تنش پر بود. همه جای اتاق می تونستم رنگ زیتونی چشاش رو حس کنم، صداش کردم اما برنگشت نگاهم کنه.
-هه هه ، چرا فیلت رو میاری جلو؟ فاتحه ات خوندست جان مادرم.
-تار موی طلایی اش را از روی بالشتم برداشتم و پیچیدم لای انگشتم ، مثل حلقه ، دستم را دراز کردم تا ببینه اما برنگشت نگاهم کنه.
-این جور وقتها باید یه حرکت انتحاری کرد ، اگه این سربازت یه خونه بیاد جلو می تونه شاه رو داغون کنه.
-حرکت انگشتاش رو روی پوست تنم حس می کردم، تکون نمی خوردم مبادا فرورفتگی بدنش از روی تختم محو بشه، اما بی انصاف وسایلش رو برداشت و رفت و نگاهم نکرد.
-کیش مات رفیق!
                                                                    ***
وقت تنفس تموم شده آقایون ، آروم صف ببندید و برید تو اتاقاتون، وقت داروی بعدازظهره! همه تو تختاتوش ..آروم ، آروم تر

 

(۲) 

 

یک ، دو ، سه ....بیست و هفت ! بیست و هفت تا شمع رو روشن کرد و کنارش نشست. با چشمهای  درشت و قهوه ای رنگش به او خیره شده بود و می خندید. با خوشحالی بیست و هفت  تا رز سفیدی را که پشتش قایم کرده بود، بیرون آورد. بیست و هفت سال از اولین روزی که این چشمهای قهوه ای خوشرنگ ترین رنگ دنیاش شده بودند می گذشت. بیست و هفت سال از حس گرمای دستاش تو اون زمستون سرد و پر از برف. بیست و هفت سال از تجربه یک دنیای متفاوت و ...و بیست و هفت روز از بسته شدن اون چشمهای مهربون! دستاش رو روی سنگ سرد کشید و اجازه داد باد ، بیست و هفت تا شمع رو خاموش کنه.

 

روشن بانو

دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389
پرنده

بچه هاش گرسنه بودند و سرو صداشون تمومی نداشت. تکونی به خودش داد و برف های روی تنش رو پاک کرد. صدای شکم اش ، گریه بچه هاش،رفت و آمد ماشین ها می گفتند که صبح شده اما آسمون تاریک بود.دلش نمی خواست 4 تا بچه کوچک و ناتوان را تو آشیونه تنها بگذاره اما صداشون هر لحظه بلندتر می شد. بالهای خسته و یخ زدش را تکانی داد و پرید پرنده. این سو اون سو، نه خبری نبود همه جا سرما بودو سر و صدای همیشگی آدم ها. آنقدر چشمهاش  سوخت که نمی توانست جلوی روش رو ببینه. رفت بالاتر ، سخت تر شد دیدن اما باز هم اوج گرفت. فکر جوجه هاش بود و تنهاییشون ، فکر سرما و گربه پارک بالایی که تازگی ها زیاد زیر درخت سروشون می پلکید. رفت و رفت . صدای آشنا شنید دور زد و برگشت. از دیدن 8، 9 تا مثل خودش در به در غذا و هوای باز ، خوشحال شد و با سرعت به جمعشون پیوست. دود اما زیاد بود ، این آدمها هیچوقت نمی خواهند یه فکری برای نفس کشیدنشون بکنند؟ سرعت باد زیادتر شد، خسته و گرسنه خودش را وسط های گروه رساند. گروه با عجله و چشم بسته پرواز می کردند. توی اون هوای سیاه چاره ای هم نبود. روی رودخونه بودند ، همون جایی که با خودش عهد کرده بود تو اولین پرواز ِجوجه هاش بیارتشون ، بیان و آبی زلالش را،اون چیزهای سفید کوچک و بزرگی که حرکت می کردند و انسان ها  روی آب معلق می موندند، ببینند . وقتی هوا گرم تر بشه حتی می شه ماهی هم گرفت و تو گرمای آفتاب تو دهن تک تکشون گذاشت، اون وقته که جوجه ها دیگه از گرسنگی داد نمی زنند. گوشه نوک اش خنده داشت شکل می گرفت که فشار هوا زیاد و زیادترشد. همشون بی اختیار به یه چیز سفید و بزرگ نزدیک می شدند. هر چی بال زد نشد، هرچی تقلا کرد نشد. هر چی فریاد زد نشد .فقط نزدیک شدندو نزدیک تر  و...
خلبان با مهارت زیاد هواپیما را با دو موتور منفجر شده  و 155مسافر به سلامت روی رودخانه نشاند و کشتی هایی به سمتشان روانه شدند تا مسافران را از غرق شدن و یخ زدگی نجات دهند. 

گربه خودش را با تلاش زیاد به بالای درخت سرو رساندخوشحال از نبودن اون پرنده پرسرو صدای نوک تیز .
توی لانه بالای درخت سرو اما 4 جوجه همدیگر را بغل کرده بودند، بی حرکت و جنب و جوش و هیچ صدایی لابه لای برگ های سرو و سروصدای جمعیت شنیده نمی شد.  

 

پ.ن : 27 دیماه 1387 یک فروند هواپیمای خطوط  آمریکا با 155 سرنشین بعد از برخورد یک گروه پرنده با دو موتورش در آب‌های یخ‌زده رودخانه «هادسون» در نیویورک بدون هیچ تلافاتی فرود آمد.

روشن بانو

شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389
شنبه های سنگین

مثل روزهای مدرسه ، دوران کارمندی هم شنبه صبح زود بیدارشدن و راه افتادن سخت و عذاب آور است. کنار کش و قوس دلچسب ،تکذیب خبر یک ساعت دیگر زودتعطیل شدن بدجوری صبح شنبه مان را خراب کرد.احساس می کنم مثل یک ربات شده ام که اول صبح ها کوک می شود و آخر شب ها ناکوک.یک روال تکراری و از پیش تعیین شده که هیچ تغییری هم درآن ایجاد نمی شود و وقتی ساعت 4:50 دقیقه صبح کله سحر ساعت موبایلم زنگ می خورد تا ساعت 11 شب که "بفرمایید شام" تمام می شود و وقت خواب است ، کل برنامه روزانه ام را از حفظم- بی هیچ کم و کاستی - و همیشه چقدر از اینجور زندگی کردن فراری بودم و حالا درگیرش شدم. جایی خواندم که خواب کمتر از شش ساعت در شبانه روز فرد را به آلزایمر مبتلا می کند و برای فرار از آن باید ذهن را فعال نگاه داشت. اما ذهن من خسته تراز این حرف هاست. مدتهاست که دفتر خوش آب و رنگ لغات و اصطلاحات زبانم که یه روزنصف بیشترش را با مترادف هایشان از بر بودم گوشه کشو خاک می خورد ، یک عالمه داستان نیمه کاره - و در حدطرح حتی- توی فایل کامیپوتر رها شده اند و چندین کتاب جدید به قفسه کتاب های خانه اضافه شده که حتی نامشان را نمی دانم. این برنامه نویسی به زبان ماموت ها هم کمکی برای فعال شدن ذهن درگیرمن نمی کند. توانی باید تا فراموشی نیاید!
امابا وجود همه درگیریها و تب فرشته کوچولویم و کارهای ناتمام خونه در آخر هفته ، فیلم دیدن از یاد نرفت :
وقتی می شه با 1500  تومان ناقابل دی وی دی فیلم های ایرانی را خرید اولا دانلود دیگر آخر بی انصافی است و خود من دو سالی هست از این شغل استعفا داده ام و سایت های ایرانی دانلود را فقط برای سریال های محبوب غیروطنی بازدید می کنم و دوما چه بهتر که صبر کردیم و 3000 تومان پول بی زبان را برای خرید بلیط هدر ندادیم. یه روزهایی بود که توی سرما و گرما تو صف می ایستادیم تا بلیط بخریم و با هر جان کندنی بود توی سینما و روی پرده فیلم ببینیم اما متاسفانه موضوع های تکراری و شاید گرانی بلیط بدون هیچ تغییری در کیفیت سینماها ، مزید بر علت شد تا در خانه ماندن را ترجیح دهیم.

(1)
"هیچ -عبدالرضا کاهانی" را دیدیم و من چقدر عاشق بازی مهدی هاشمی عزیز هستم. "هیچ" داستان به شدت قابل لمسی داره. آدم های قصه آنقدر واقعی اند که همذات پنداری با تک تک شان امکان پذیر و همین دلیل کاملا کافی و قانع کننده ای برای دیدن این فیلم است.کارقبلی آقای کاهانی "بیست" قصه خوب اما روال کندی داشت و "هیچ" سرشار از انرژی بود. نیمه اول داستان - نگاه اول- بیماری خوردن و سیری ناپذیری را با معرفی شخصیتش آغاز می کند بدون هیچ توضیح اضافه یا حرف زیادی.فیلم از همان ابتدا تماشاگر را دست بالا می گیرد و آرام آرام به نقطهء عطفش می رسد.ریتم ابتدایی فیلم تند است و با کات های متفاوت شخصیتی برای ما رونمایی می شود که بدون اینکه حرفی بزند و یا بخواهد از موقعیتش طنز بسازد منطقی و تلخ به ورطه ای می افتد که مدام بیننده اش را می خنداند و به فکر فرو می برد.هر چند که در کل می توان این فیلم را از نوع فیلم های طنز سینمای ما دسته بندی کرد ولی تلخی فیلم چه در آغاز و چه درپایان فیلم،تماشاگر سطحی نگر یا عادت کرده به فیلم های لوده سینمای امروز را دست خالی به خانه برمی گرداند.فیلمنامه بسیار هوشمندانه نوشته شده و آدم های فیلم همه به جا و درست حرف می زنند،هیچ کدام از شخصیت ها را نمی توان تیپ یا تک بعدی دانست و تک تک شان آنقدر خوب بازی می کنند که جایی برای حرف و حدیث اضافی نیست .بی پولی این آدم ها را به جایی رسانده که به راحتی به یکدیگر دروغ می گویند و تنها به فکر خودشان هستند و هر چند مدام کتک می خورند و بدبختی می کشند باز راهی برای فرار ندارند.آدم هایی که وقتی به پول هم می رسند مثل قصه های افسانه ای رنگ عوض نمی کنند و باز همان شخصیت خودآزار و دیگر آزار سابق اند و در پایان بندی اش هم باجی به تماشاگرش نمی دهد و او را با تلخی واقعی زندگی بدرقه می کند. 

(2)
"چهل سالگی - علیرضارئیسیان " اما همان دوما بالا را یادآور شد که چقدر خوب است که پول بلیط را هدر ندادیم. داستان تکراری مثلث عشقی ، عدم اعتماد همسر و یاری جستن از یک وسیله جاسوسی ، استفاده از یک مدل برای ضلع حساس سوم و بازی فوق افتضاحش و پاپانبندی بدتر از آن و کمرنگ بودن حضور استاد انتظامی ،در کنار ریتم بد و کارگردانی ناقص اش همه و همه دلیل های من است ! برای بد بودن این کار. تنها بخش خوب داستان رابطه به شدت دوستانه پدر و دختر قصه بود و روایت داستان پادشاه و کنیز - همین.
(3)
"Pour Elle- Fred Cavayé" از آن دسته فیلم هایی که بر علاقه مندی ام به سینمای اروپا صحه گذاشت.داستان تاثیرگذار یک عشق و فداکاری مرد داستان برای دوام زندگی اش و باور بی گناهی زنی که با همه وجود عاشقش بود. یک جورایی شبیه Prison break بود با این تفاوت که نقشه ها و تلاش های مرد باورپذیرتر بودند و پایانبندی فیلم و ضرب اهنگ تندش نفس گیر.
(4)
برنامه "ده آهنگ برتر - اسم دقیقش را نمی دانم" که هر هفته جمعه ها از من و تو 1 پخش می شود. بررسی ترانه ها و اهنگ های ماندگار و چقدر بابت این کار از رها اعتمادی عزیز ممنونم. آنهمه ترانه خاطره انگیز که اشک مان را درآورند حاصل تلاش یک نفر نیست و چقدر خوب که تیم ترانه سرا- اهنگساز-تنظیم کننده را می شناسیم و حیف که برای آرشیو کردن هیچ ردی از این برنامه به جا نمی گذارند.

برگردم سر کار که جلسه رئیس تمام شد و خواب شنبه صبح من هم پرید. 

 

روشن بانو